ترانه دلتنگی

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.


کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
خورخه لوییس بورخس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت 13:59  توسط گیلدا ایازی  | 

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم


حسين منزوي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت 10:40  توسط گیلدا ایازی  | 

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا به شکل کسی شد به بر کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من کشان زپی اش
به خاک بست به کوه و کمر کشید مرا

بگو که بود که نقاشی مرا می کرد
که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا

دو نیمه کرد مرا پس تو را کشید از من
پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا

میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را به هم زد و بعد
دگر کشید تو را و دگر کشید مرا

من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد تصویر را به هم زد بعد
پدر کشید تو را و پسر کشید مرا

رها شدیم تو ما هی شدی و من سنگی‌
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

خوشش نیامد این بار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا

خوشش نیامد خط ، خط ، خط زد این ها را
یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

تو را شکر کرد و در رگان من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا


سید رضا محمدی
از شاعران برجسته و توانای افغانستان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ساعت 10:54  توسط گیلدا ایازی  | 

شعري از ايليا ارنبورگ با ترجمه احمد شاملو


گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛

تنگابی در تلاطم و در جوش.

ایمان، یکی چشم بند است؛

دیواری در برابر بینش.

به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد

من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است

صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش.

ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد،

لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار،

من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده،

مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم.

حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش.

تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.

در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 9:13  توسط گیلدا ایازی  | 

مي شود

 زمستان ها

دوباره برف ببارد

و پشت پنجره

آدمها را ديد

كه شادمان

به خانه هاشان برمي گردند

مي شود

كه تو باشي

يك جا

نزديك من

با منظره ي يك روز ابري و

آدمها

كه شادمان

به خانه هاشان بر مي گردند!


مرضيه احرامي

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:55  توسط گیلدا ایازی  | 

زیبایی
چیزی نبود که می خواستم
و اندامی که شهوت را در آغوش کشد

در زهدانم

تمنای زاده شدن نبود
و مرزهای زنانگی ام
فاتح نمی خواست

مردی می خواستم
که در شعبده های عاشقانه اش
هیچِ هراسناک درونم
کبوتر آرامِ تپنده ای
و زیبایی خفته ی دخترانه ام
بیداری زنی شود
که عشق را
در فراسوی مرزهای تن اش
از چشم های مردی می نوشد
که تویی!
 

پريا كشفي
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 13:57  توسط گیلدا ایازی  | 

هميشه كنارم آرام گام بر ميداشت
گويا بخواهد با او يكي شوم
ولي چهره اش را پنهان ميكرد
گاهي آنقدر نزديك كه تمام ذرات وجودم
به بودنش شهادت ميدادند
اما هيچگاه به چشمانم نگاه نميكرد
امروز ولي بالاخره ديدمش
ميان شلوغي شهر صورتي آشنا نگاهم ميكرد

ميدانيد مرگ هميشه هم چهره مرموزي ندارد

گ.ا.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط گیلدا ایازی  | 


تـو هنـوز نخـوابیـدی؟ نصـفـه شبـه
صــدای تـو منـو آروم می کـنـه
«مـن بـاهـاتم ، هـمـه چـی مرتبـه !»

سخت نگیر ، دو دو تا چارتا کدومه؟
بـذار هـرگـز این کـلاه قـاضـی نشه
بیـا فیلـم هنـدیمونو بـازی کنیم !
می دونـی تا ســـه نشه بـازی نشه ؟

صـدای نـاز تـو یعنــی امنیــت
نفـســای گـرمـتـو حـس می کنـم
مـن یـه کیمـیـاگــرِ وارونـه ام !
مـن طـلای جسمتـو مـس می کنـم !

سومین بـاره میگـی دوسِـت دارم
سومین بـاره که قلـبـم مـی گـیـره
این دیگه چه وضعشـه ؟ آخه کجـا
تو یه فیلم یکی سه دفعـه می میـره ؟!

مـن نمـی تـونـم ادا در بـیــارم

دنیــایِ رُمـانتیـکِ مـا مضـحکـه !
مـن نمـی تـونـم مثه تو فکر کنم
عزیـزم ! حـالا قـرن بیسـت و یکـه !

صـدای تـو منـو دلـداری مـی ده
چِتـه امشـب ؟ انگـاری پـریشـونـی
من صدام خشونته ، تو چی میگی؟
تویی که لـب می زنی ، نمی خـونـی !

تمـوم حـرفـای تو از خـودمـه !!!
تو سه ساله نیستی پیشم، بی خیـال !
ادای بــا تـو بــودنو در مـیـارم
Together We Stand,But divided We Fall

دستِ من روپیشونی،چشام به سقف
من هنـوز نخـوابیـدم ، نصـفـه شبـه
ببینم ! راستـی ! حالا به کی میگی؟
«من بـاهـاتـم همـه چـی مرتبـه !!!» 


مهيار كاظم زاده

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 14:32  توسط گیلدا ایازی  |