ترانه دلتنگی

 

گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد

.....

سیدمهدی موسوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:44  توسط گیلدا ایازی  | 

 

عشق چیز مردانه ای ست
گاهی لخت توی خانه می گردد
گاهی روی تختت می خوابد
و گاهی که می خواهی
روی شانه های ارضا شده اش گریه کنی
رفته است
................
سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:36  توسط گیلدا ایازی  | 

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»


سيد مهدي موسوي


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 10:40  توسط گیلدا ایازی  | 

اتفاق است اینکه با یک شعر

آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به چشم غمگینی . .

و به روز سیاه می افتد

سال ها حوض بی سر و پایی

فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه سنگیش

روزها عکس ماه می افتد

هوس و عشق از ازل با هم

دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید

عشق هم به گناه می افتد

خواستم انتهای غم باشی

شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت

چاهکن توی چاه می افتد

عشق مثل دونده ای گیج است

گاه در راه مانده میبازد

گاه هم پشت خط پایانی

توی یک پرتگاه می افتد

مثل کابوس دردناکی که

شخصیتهای واقعی دارد

می رود سمت . . .  .دور میگردد

میدود سوی ... آه! می افتد

زندگی ایستگاه غمگینی است

اول جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده

اتوبوسی که راه می افتد

مهدی موسوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:22  توسط گیلدا ایازی  | 

 

گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دست سلاخ چیز برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

عشق، بیماری غم انگیزی ست

جمع یک عضو جنسی و عادت

خنده در چند خانه ی دلگیر

گریه با تیک تاک یک ساعت

مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو

بر سر ِ گاو ِ نیمه خوشبختم

عشق، یک اسم دیگر از آن است

که نشسته ست داخل تختم

زندگی بچّه ای بدون توپ

گیج، در یک زمین خاکی بود

باختن بی مسابقه، بی هیچ!

زندگی چیز دردناکی بود


سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 12:52  توسط گیلدا ایازی  |