گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد
.....
سیدمهدی موسوی
گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد
.....
سیدمهدی موسوی
عشق چیز مردانه ای ست
گاهی لخت توی خانه می گردد
گاهی روی تختت می خوابد
و گاهی که می خواهی
روی شانه های ارضا شده اش گریه کنی
رفته است
................
سید مهدی موسوی
سيد مهدي موسوي
آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به چشم غمگینی . .
و به روز سیاه می افتد
سال ها حوض بی سر و پایی
فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه سنگیش
روزها عکس ماه می افتد
هوس و عشق از ازل با هم
دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید
عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی
شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت
چاهکن توی چاه می افتد
عشق مثل دونده ای گیج است
گاه در راه مانده میبازد
گاه هم پشت خط پایانی
توی یک پرتگاه می افتد
مثل کابوس دردناکی که
شخصیتهای واقعی دارد
می رود سمت . . . .دور میگردد
میدود سوی ... آه! می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی است
اول جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده
اتوبوسی که راه می افتد
مهدی موسوی
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلاخ چیز برّاقی ست
که به این زندگی شرف دارد
عشق، بیماری غم انگیزی ست
جمع یک عضو جنسی و عادت
خنده در چند خانه ی دلگیر
گریه با تیک تاک یک ساعت
مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو
بر سر ِ گاو ِ نیمه خوشبختم
عشق، یک اسم دیگر از آن است
که نشسته ست داخل تختم
زندگی بچّه ای بدون توپ
گیج، در یک زمین خاکی بود
باختن بی مسابقه، بی هیچ!
زندگی چیز دردناکی بود
سید مهدی موسوی