ترانه دلتنگی

 

در آنسوی دنیا زاده شده بودی
دور بودی
مثل تمام آرزوها
و ریل ها
در مه زنگ زده بودند
هیچ قطاری حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسیدم
من به حرفی تازه در عشق نرسیدم
و در ادامه خواب های من
هرگز خورشیدی طلوع نکرد

.....

رسول یونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 8:57  توسط گیلدا ایازی  | 

 

هراس از دست دادنت

لیوانی‌ست که ناگهان از دست می‌افتد

هراس از دست دادنت

گلدانی سفالی‌ست

که در جایش محکم است

تکانش می‌دهی که نیفتد

..........

حافظ موسوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 13:46  توسط گیلدا ایازی  | 

 

باید بروم
نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی‌شود
به سنگی بدل نمی‌شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می‌شوم
دوباره راه می‌افتم
دوباره گم می‌شوم
هر طور شده این راه را تا آخر می‌روم

..............


کیکاووس یاکیده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 13:37  توسط گیلدا ایازی  | 

 

بی آن‌که بدانی حرف زده‌ای
              بی‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای
         بی‌آن‌که بدانی مُرده‌ای.

ساعت را بپرس  کمکت می‌کند
             از هوا حرف بزن  کمکت می‌کند
نام مادرت را به یاد بیاور
          شکل و تصویر کسی را

سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
             مثلا رنگ‌ها  مثلا رنگ زرد
                    سبز، اسم چند نوع درخت

به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل‌ها را، مثلا برف
سریع باش، سریع
                چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار
                     ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
           واقعا
            به مرگت
                  عادت، کرده‌ای

.........

شهرام شیدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 13:32  توسط گیلدا ایازی  | 

 

بلند شو
می‌خواهم تکه ساحلی را نشانت بدهم
در ته همین بن‌بست

ساحل که باشد
لابد دریا هم هست

از من بشنو
صدای موج می‌آید
هرچه می‌دیدیم خواب بود

بلند شو بیا
این ساحل از خودِ ماست
روی آن
دل به دریا می‌زنیم
با هم می‌خوابیم
ماهی‌هایمان را سیراب می‌کنیم
و خواب می‌بینیم
هرچه می‌دیدیم خواب بود

زود باش
می‌ترسم آفتاب غروب کند
و امواج تاریک
ساحل ما را بگیرد

...............
شهاب مقربین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 12:16  توسط گیلدا ایازی  | 

لعنت به تو
که بی رحم ترین سلاح ِ کشتار ِ جمعی ِ دنیا
چشم ِ توست

لعنت به تو
که نفرینی ترین بوسه ی جهان را داری

لعنت به تو
که وقتی عاشق می شوی
به خودت هم رحم نمی کنی

و نفرین به من
که در برابر ِ همه ی اینها
تاب می آورم

ما
شیطانی ترین سرنوشتِ عاشقانه را
به خدا
تحمیل کرده ایم

.........

افشین یدالهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط گیلدا ایازی  | 

 

كاش به مسافرخانه ‌ای می‌رفتم
رخت ‌خوابی تمیز كاش برایم آماده می‌کردند
همه‌چیز را، حتا نامم را كاش فراموش می‌کردم و
به خواب می‌رفتم


.....
ملیح‌جَودت آندای
ترجمۀ شهرام شیدایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 14:39  توسط گیلدا ایازی  | 

 

ای کاش گرد وُ غبار کوچه ها باشم وُ
در زیر پای دریوزگان

ای کاش رودخانه های جاری باشم وُ
زنان بر کرانه ام بایستند وُ رخت بشویند

ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای وُ
آسمان را بالای سر ببینم وُ آب را به زیر پای

ای کاش الاغ آسیابانی باشم وُ او مرا به شلاق بزند وُ
خلاصم نگرداند

ای کاش همۀ آن چیزی باشم که گفتم وُ
در عوض آن کس نباشم
کز جادۀ زندگی میگذرد وُِ
به پشت سر نگاه میکند وُ
بر گذشته
حسرت میخورد

.............

شعری از فرناندو پسوآ
ترجمۀ حسین منصوری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 8:42  توسط گیلدا ایازی  | 

 
من انتظار نداشتم با اين برف محض روبرو شوم
من انتظار نداشتم با اين عشق محض روبرو شوم
اين مرغان خفته در لعاب کاشي ها به ما اعلام مي کنند
اين عشق محض در آن برف محض آب مي شود
 اگر بدانيد که من چگونه تاک را سوختم
در روز آدينه ديدم
حتي فرصت نبود آن عشق محض را انکار کنم
از بس در عمر خرابه ها ديدم
گريه کودک در روز آدينه ديدم
از بس در عمر جاسيگاري هاي انبوه
از سيگار هاي سوخته ديدم
که صاحبان آنها مرده بود
از بس در عمر روز ويراني ديدم
که محتاج شهادت کسي نبود
گاهي ديده بودم
عمر يک شعله کبريت
از عمر ياران من بيشتر بود
گاهي ديده بودم
کسي در باران به دنبال نشاني خانه اي بود
پس از آنکه من نشاني را گفتم ناگهان
آتش گرفت و خاکستر شد
من در عمرم کساني را تسلي دادم که
سر انجام اين خيابان به پايان مي رسد
و آن کسان مرا تسلي دادند که در انتهاي اين خيابان
يک سبد انگور در انتظار من است. 
اين عشق محض
اين برف محض را
در ميان ديوان حافظ
به امانت مي گذارم که بماند
تا کي بماند
نمي دانم
تا چند ساعت
نمي دانم
 
..........
احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 10:57  توسط گیلدا ایازی  | 

 

از جور دیکتاتور ها می توان گریخت
و از عشق تو اما نه
سه روز تنهایی
مرا به آنجا رسانده که
مثل فیلم های رمبو
رو به تیر بار می ایستم
شاید این بار آخری باشد
که زنده از ویتنام باز می گردم


.........

مصطفي غضنفري

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 18:13  توسط گیلدا ایازی  | 

 

قبول کن!
به حیرت انتهای جهان هم که برسی
باز
حسرت ابتدای جاده دیوانه ات می کند
پایت که رفتن باشد
دلت می ماند
دنیاهمیشه در ایستگاه های از پیش تعیین شده می ایستد
دو چمدان مثل هم فکر نمی کنند
شباهت ما هم همین است
که تو
صدای گردش زمین را به خاطره می آوری
که من صدای قدیمی ترین سوت قطار
و هر چه دورترم  می کند
چمدانم را سنگین تر
دوری را نزدیک تر
عقربه ها و جاده ها از رفتن نمی مانند
و تنها دو ایستگاه
از دوست داشتنت باقی مانده


............

كامران عبدالله زاده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 18:8  توسط گیلدا ایازی  | 

 

بیا تا لیلی و مجنون شویم، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ي هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من
درِ میخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن
خرابم کن خراب، آبادی ویرانه اش با من
سلام ای غم، سلام ای همزبان مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من
مگو دیوانه خو زنجیر گیسو را ز هم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من
در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پنهان بشکن این، نشکستن پیمانه اش با من

...........

بیژن سمندر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ساعت 17:47  توسط گیلدا ایازی  | 

 

باورش کمی سخت است

اما باور کن پدرانمان هم

تمام شب های مهتابی عاشق بوده اند

وقتی به دود سیگارشان خیره می شدند و

باد در پیراهن بلند زنی می وزید

که بهار نارنج می چید و

به مردی که _ فرض کن _

برای تماشای بهار آمده ،

لبخند می زد

 

باورش کمی سخت است ، می دانم

اما بارها به ماه گفته ام طوری بتابد

که بغض راه گلوی پنجره ای را نبندد

مخصوصا اگر باد

با خاطره ی بلند پیراهن زنی وزیده باشد

 

 بارها گفته ام این شهر بهار ندارد

باغ ندارد

بهار نارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگیرد

دردش را به کدام پنجره بگوید

که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود ؟

...........

لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ساعت 8:14  توسط گیلدا ایازی  | 

 

آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند

 

.....

رسول یونان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 9:32  توسط گیلدا ایازی  | 

 

دوشنبه است
بلند می شوم
لایه ی ضخیم زخم را از پنجره کنار می زنم
پَرِ پرنده های مُرده را جمع می کنم
در آسمان می کارم
چشم می بندم و دو انگشتم را
بر نبض دستم می گذارم
.
.
.
می زنی

.........
روجا چمنکار

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 14:30  توسط گیلدا ایازی  | 

 
باران می شوم
و در خود می بارم
خورشید می شوم
و در خود می تابم
سبزه می شوم
و در خود می رویم
باد می شوم
و در خود می وزم
خاک می شوم
و در خود فرو می افتم
شب می شوم
و بر خود سایه می افکنم
عشق می شوم
و در خود بر تنهایی خود
می گریم
 
......
بیژن جلالی
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 13:51  توسط گیلدا ایازی  | 

 

امروز با همين دستها

خودم را ميكشم

روحم پا به ماه است

دارد يك "من" جديد

به دنيا مياورد

زودتر بايد خودم را بكشم

اما كمي ميترسم

ميترسم او هم

به سرنوشت من

دچار شود

.........

گ. ا.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت 8:36  توسط گیلدا ایازی  | 

 

این ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمندۀ توام
خانه ام
در مرز خواب و بیداری ست
زیر پلک کابوس ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی آید

........

رسول یونان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 12:19  توسط گیلدا ایازی  |