در آنسوی دنیا زاده شده بودی
دور بودی
مثل تمام آرزوها
و ریل ها
در مه زنگ زده بودند
هیچ قطاری حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسیدم
من به حرفی تازه در عشق نرسیدم
و در ادامه خواب های من
هرگز خورشیدی طلوع نکرد
.....
رسول یونان
در آنسوی دنیا زاده شده بودی
دور بودی
مثل تمام آرزوها
و ریل ها
در مه زنگ زده بودند
هیچ قطاری حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسیدم
من به حرفی تازه در عشق نرسیدم
و در ادامه خواب های من
هرگز خورشیدی طلوع نکرد
.....
رسول یونان
هراس از دست دادنت
لیوانیست که ناگهان از دست میافتد
هراس از دست دادنت
گلدانی سفالیست
که در جایش محکم است
تکانش میدهی که نیفتد
..........
حافظ موسوی
باید بروم
نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمیشود
به سنگی بدل نمیشوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره گم میشوم
هر طور شده این راه را تا آخر میروم
..............
کیکاووس یاکیده
بی آنکه بدانی حرف زدهای
بیآنکه بدانی زنده بودهای
بیآنکه بدانی مُردهای.
ساعت را بپرس کمکت میکند
از هوا حرف بزن کمکت میکند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را
سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلا رنگها مثلا رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصلها را، مثلا برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار
ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعا
به مرگت
عادت، کردهای
.........
شهرام شیدایی
بلند شو
میخواهم تکه ساحلی را نشانت بدهم
در ته همین بنبست
ساحل که باشد
لابد دریا هم هست
از من بشنو
صدای موج میآید
هرچه میدیدیم خواب بود
بلند شو بیا
این ساحل از خودِ ماست
روی آن
دل به دریا میزنیم
با هم میخوابیم
ماهیهایمان را سیراب میکنیم
و خواب میبینیم
هرچه میدیدیم خواب بود
زود باش
میترسم آفتاب غروب کند
و امواج تاریک
ساحل ما را بگیرد
...............
شهاب مقربین
.........
افشین یدالهی
كاش به مسافرخانه ای میرفتم
رخت خوابی تمیز كاش برایم آماده میکردند
همهچیز را، حتا نامم را كاش فراموش میکردم و
به خواب میرفتم
.....
ملیحجَودت آندای
ترجمۀ شهرام شیدایی
ای کاش گرد وُ غبار کوچه ها باشم وُ
در زیر پای دریوزگان
ای کاش رودخانه های جاری باشم وُ
زنان بر کرانه ام بایستند وُ رخت بشویند
ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای وُ
آسمان را بالای سر ببینم وُ آب را به زیر پای
ای کاش الاغ آسیابانی باشم وُ او مرا به شلاق بزند وُ
خلاصم نگرداند
ای کاش همۀ آن چیزی باشم که گفتم وُ
در عوض آن کس نباشم
کز جادۀ زندگی میگذرد وُِ
به پشت سر نگاه میکند وُ
بر گذشته
حسرت میخورد
.............
شعری از فرناندو پسوآ
ترجمۀ حسین منصوری
از جور دیکتاتور ها می توان گریخت
و از عشق تو اما نه
سه روز تنهایی
مرا به آنجا رسانده که
مثل فیلم های رمبو
رو به تیر بار می ایستم
شاید این بار آخری باشد
که زنده از ویتنام باز می گردم
.........
مصطفي غضنفري
قبول کن!
به حیرت انتهای جهان هم که برسی
باز
حسرت ابتدای جاده دیوانه ات می کند
پایت که رفتن باشد
دلت می ماند
دنیاهمیشه در ایستگاه های از پیش تعیین شده می ایستد
دو چمدان مثل هم فکر نمی کنند
شباهت ما هم همین است
که تو
صدای گردش زمین را به خاطره می آوری
که من صدای قدیمی ترین سوت قطار
و هر چه دورترم می کند
چمدانم را سنگین تر
دوری را نزدیک تر
عقربه ها و جاده ها از رفتن نمی مانند
و تنها دو ایستگاه
از دوست داشتنت باقی مانده
............
كامران عبدالله زاده
بیا تا لیلی و مجنون شویم، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ي هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من
درِ میخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن
خرابم کن خراب، آبادی ویرانه اش با من
سلام ای غم، سلام ای همزبان مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من
مگو دیوانه خو زنجیر گیسو را ز هم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من
در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پنهان بشکن این، نشکستن پیمانه اش با من
...........
بیژن سمندر
باورش کمی سخت است
اما باور کن پدرانمان هم
تمام شب های مهتابی عاشق بوده اند
وقتی به دود سیگارشان خیره می شدند و
باد در پیراهن بلند زنی می وزید
که بهار نارنج می چید و
به مردی که _ فرض کن _
برای تماشای بهار آمده ،
لبخند می زد
باورش کمی سخت است ، می دانم
اما بارها به ماه گفته ام طوری بتابد
که بغض راه گلوی پنجره ای را نبندد
مخصوصا اگر باد
با خاطره ی بلند پیراهن زنی وزیده باشد
بارها گفته ام این شهر بهار ندارد
باغ ندارد
بهار نارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود ؟
...........
لیلا کردبچه
آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند
.....
رسول یونان
دوشنبه است
بلند می شوم
لایه ی ضخیم زخم را از پنجره کنار می زنم
پَرِ پرنده های مُرده را جمع می کنم
در آسمان می کارم
چشم می بندم و دو انگشتم را
بر نبض دستم می گذارم
.
.
.
می زنی
.........
روجا چمنکار
امروز با همين دستها
خودم را ميكشم
روحم پا به ماه است
دارد يك "من" جديد
به دنيا مياورد
زودتر بايد خودم را بكشم
اما كمي ميترسم
ميترسم او هم
به سرنوشت من
دچار شود
.........
گ. ا.
این ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمندۀ توام
خانه ام
در مرز خواب و بیداری ست
زیر پلک کابوس ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی آید
........
رسول یونان