ترانه دلتنگی

به هم می رساند

همین راهی که از هم دورمان کرده است

دستی که با تو بدرود می کند

خیابان ها و خانه هایی که با هم طی کردیم

نامم را به خاطر بسپار

دوباره عاشقم خواهی شد


علي عبدالرضايي


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:30  توسط گیلدا ایازی  | 

وقتي قرار است

همه غصه ها سهم من باشد

چه فرقي ميكند

كه دنيا دار مكافات است

يا تو به زمين گرم بخوري

فردا وقتي بيدار شوم

ديروزم را به نسيم خواهم داد

تا بي كينه اي

آن را به دست فراموشي سپارد

و من با لبخندي

به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد


گ. ا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:47  توسط گیلدا ایازی  | 

می خواستم جهان را

 به قواره ی رویاهایم در آورم

رویاهایم

به قواره ی دنیا در آمد...


..........

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:45  توسط گیلدا ایازی  | 

بوي تازگي ميدهد هوا
باز هم بهار نزديك است..
خوش به حالشان
درختها را ميگويم-
هر چقدر هم دلشان بشكند
بهار كه برسد
باز با رختي نو به تن
پايكوبي ميكنند..
و من همچنان پشت پنجره
چشم انتظار
بهار روزگار خود نشسته ام

....

گ. ا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 12:20  توسط گیلدا ایازی  | 

جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

....

حسين پناهي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:38  توسط گیلدا ایازی  | 

تقصیر ِ تو نیست !
من مُشتم را زود
به چشم هایت باختم
--
سیدمحمد مرکبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:43  توسط گیلدا ایازی  | 

زندگي ميگذرد
شايد سخت تر از امروز
شايد آسوده تر از ديروز
فردايي مجهول
ما را به سوي خويش ميخواند
و ناگزيريم از رفتن
دستهايم را بگير
در اين راه نامعلوم
تنها يك تكيه گاه ميتواند
مقصد را تعيين كند
فقط با من بمان
زيرا زندگي با همه فراز و نشيبش
چيزي نيست
جز عشق من به تو
وقتي دستهايم را ميگيري

...........

گ. ا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:37  توسط گیلدا ایازی  | 

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته برانید مرا
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
 
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین می‌رود و در تاریکی تمام می‌شود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازه‌اند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز می‌کند.
بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم،
غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که می‌آید
عشقی کوچک.


كارل سندبرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:48  توسط گیلدا ایازی  | 

رهايم كن
تنها
با همين خيال خام . .
كنار روياي بودنت . .
ميخواهم به حال خودم باشم . .

با خيالت هميشه
خنده هست / بوسه هست / شادي هست

انگار همه چيز بوي خوشبختي بدهد . .



دلخوشيهايم كوچك
و دلم قانع است

از روزي كه خيالت اينجاست
آينه را هم پاك نكردم
مبادا چشم در چشم حقيقت شوم
اصلن
حقيقت باشد سهم تو
خيال خام براي من
فقط

رهايم كن

.........

گ. ا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط گیلدا ایازی  | 

امروز روز ديگري نيست
ديروز حوا سيب را چيد
و آدم به زمين تبعيد شد
از ديروز تا امروز
ديگر هيچ اتفاق تازه اي نيفتاد
جز
برادر كشي
برادركشي
برادركشي
...
بي اتفاقي تازه
تنها در ديروز تكرار ميشويم
و سالهاست كه در تبعيد
روز ديگري فرا نميرسد
.........
گ. ا.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:7  توسط گیلدا ایازی  | 

گاليله!

كاش زنده بودي
و ميديدي گردي زمين
كشف جالبي نبود

حالا كه عشق نفسهاي آخر را ميكشد
و سطح زمين را خون گرفته
چه فرقي ميكند
زمين گرد باشد
يا مسطح
بچرخد يا بايستد

اگر دوباره به دنيا آمدي
فقط سكوت كن!

زيستن تنها هياهويي
براي هيچ بود
.............

گ. ا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:15  توسط گیلدا ایازی  | 


دلم براي نقاشيهاي كودكي تنگ شده

براي آسمان آبي

زمين سبز پر گل

خانه اي با شيرواني قرمز...

براي آدمهاي هميشه خندان

و پرنده هاي در حال پرواز...

 

در اين روزهاي خاكستري

كنار اين همه آدم عبوس

و آسمان بي پرنده

دلم هواي روزگار كودكيم را كرده

روزهاي خيلي دور

رويايي گم شده ...

آه مادر

نگاهم كن

من هم مثل تو

اين روزها چقدر پير شده ام


گ. ا.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:6  توسط گیلدا ایازی  |