ترانه دلتنگی

امروز صبرم تمام شد

توانستم دو گل را

از بوته های شمعدانی جدا کنم

دو گل را از بوته های شمعدانی جدا کردم

در لابلای صفحات کتاب گذاشتم

تا برای پیری ام اندوخته باشد

این صفحات کتاب با عقاید کهنه و پوسیده

در پیری به من کمکی نخواهد کرد

در پیری فقط امیدم به این دو گل شمعدانی است

..........

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:4  توسط گیلدا ایازی  | 

 

دستانِ من نمی‌توانند
نه نمی‌توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند
تو
به سهم خود فکر می‌کنی
من به سهم تو

.....

گروس عبدالملکیان



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:47  توسط گیلدا ایازی  | 

 

هر روز
اندکی مردن
و گاه بسیار مردن
برای اینکه
زنده باشیم

.........
بیژن جلالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط گیلدا ایازی  | 

 

سخت است آدم‌برفي
سخت است
روشنايي روز را دوست داري
دل‌دل مي‌کني نکند بيايد

............

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:56  توسط گیلدا ایازی  | 

 (۱) بختک

كابوس هاي خانه را
با نفس هاي بريده بريده
ثبت مي كنم

دروغي ست
آفتاب ناديده را
با هزار و يك زبان مدح گفتن
وفتي كه شب افتاده است
بختك وار بر پنجره ام

 

(۲) شب کامل

چراغ را خاموش کن

سرتا پا ستاره ام

و به آغوشم بیا

بی ماه

شب کامل نمی شود

 

(۳) سهم ما

این نرده بام شکسته

تو را به جایی نمی برد

خورشید دور است

و سهم ما

همین سراب هاست که می سازد.

 

..........

رضا چایچی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:36  توسط گیلدا ایازی  | 

 

شماطه های ساعت را روی خودم میکشم

زنگ میخورم / در پتویی که از من تا تو/کنار آمده است

بیدار میشوم در روز نامه های صبحی که تیترش از اسم تو اقتباس شده ...

دنیا بدون ِ تو شبیه مردی شلخته است که

همیشه دنبال نداشته هایش / میگردد

...

تا چشم های من از دهن نیفتاده / بیدار شو

لب های به هم چسبیده/ لیوان چای نمیخواهند

من کمی بیشتر از تختخواب / به تا خوردن در آغوشت محتاجم

کمی بیشتر از لباس هایت / به تو آمدن را / میخواهم

کمی بیشتر از تمام سربه زیر بودنم ...

بگذارخورشید هر چه میخواهد لای موهایت ،جان بکند

فانوس ِ دریایی که سایه بان نمیخواهد ...

میخواهم با تو سرتمام ِ اسب های چوبی ِ کودکیمان شرط بندی کنم

و از تو تنها / دلت را / ببرم

ببرم سمت ِ کوه هایی که از تونل هایشان (به رویت نیار ، شرمنده میشوند)ا

حالا که در آغوش هم /اتراق کرده ایم

بیدار شو

ریملت را بکش / ریل هایت را بیاور

بیا از ایستگاه / ایستش را بردار ...

سوزن بان شو / به تمام نرفته هایم مسیر بده ...

تا مزرعه به مزرعه از موهایت /بگذرم

درو شوم در تابستان تنت ...

...

سوزن بانو ... ا
بیدار شو ... ا

تا دیر نشده باید جای جاده ها را با قصه ها عوض کنیم

چشم امید مترسک ها به ماست ....

آنها یک پا که دارند / یک پای دیگر که قرض بگیرند

تمام آرزو هایشان برآورده خواهد شد ...

بیدار شو

چشمهایت را که باز کنی خدا حساب ِ کار دستش می آید ..........

.............................
هومن شریفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:34  توسط گیلدا ایازی  | 

 

بیا باز فریب بخوریم
تو فریب حرف های مرا و
من فریب نگاه تو را ...


مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
...من نگویم
که دوستت دارم

........

شهاب مقربین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:24  توسط گیلدا ایازی  | 

گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند
ندیده‌ای تو
هرگز هم نخواهی دید
اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

نمی‌دانی چرا
هرگز هم به تو نخواهم گفت
اما گریه می‌کنند صخره‌ها

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند
اما صخره‌ها نمی‌دانی
وقتی که گریه می‌کنند ...
وقتی که گریه می‌کنند ...

----------------------------
از كتاب سوت زدن در تاريكی

شهاب مقربین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:22  توسط گیلدا ایازی  | 

آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم
.........
مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 21:9  توسط گیلدا ایازی  | 

 

لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است

از ميليون‌ها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم مي‌غلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي‌افتد
زيبا مي‌شود
.....
عباس صفاري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:50  توسط گیلدا ایازی  | 

هر صبح ما مردگان متحرک

با صورتكهای خندان و خنجرهايي فرورفته در پشت

اداي زندگان خوشبخت را درمیاوریم

و پشت ويترين مغازه ها

حراج مرگ

با طعم و رنگهای متنوع را 

تماشا میکنیم...

و عشق سالهاست كفن پوسانده

بوی باران در خاطره مرده کسی تاب نمیخورد

و آنقدر زمين با درختان مصنوعي براقش

به آسمان بيلاخ داده

كه خدا پشيمان

خودش را به قعر جهنم تبعيد كرده

شاید لحظه ای بی کابوس بخوابد...

 .........

گ. ا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:52  توسط گیلدا ایازی  | 

 

گمان میکنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی
... اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
:جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند
تقدیر چنین نیست؟
..............

گراناز موسوي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:12  توسط گیلدا ایازی  | 

می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان

اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد.
هیچ وقت
............
 
نادر ابراهیمی (بار دیگر شهری که دوست میداشتم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:20  توسط گیلدا ایازی  | 

 

گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد

.....

سیدمهدی موسوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:44  توسط گیلدا ایازی  | 

 

گاهی وسوسه میشوی که نباشی... اما...

از سرنگ های خواب آور که بگذری طناب ها هم تو را از زمین بر نمیکشند تا وقتی که

چشمانت بر روی زمین به چیزی زل زده


..........
هومن شريفي

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:54  توسط گیلدا ایازی  | 

 
و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام.

...
با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی.

من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات
.........
عباس معروفی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:44  توسط گیلدا ایازی  | 

شاید که باقیِ روز
این تلفن مدام زنگ بزند
و کسی گوشی را برندارد
شاید این فنجان چای
سرد شود
باقی سیگارم را باد بکشد
زیر سیگاری پر شود از سری خاکستری

شاید آن‌ها که مرا می‌برند
با خود بگویند بدبخت
شعرش ناتمام ماند

اما من
خوشبخت‌تر از آنم که تمام شود همه چیز
چیزهایی هست
بیرون از این شعر
و تو
فراموش نمی‌کنی
چه‌قدر
دوستت داشته‌ام

.......

شهاب مقربین

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 8:36  توسط گیلدا ایازی  | 

از لای پرده هرچه می بینم
نزدیک تر از آنست که تو باشی
و دوریت را با هر تقویمی تخمین می زنم
باران های موسمی آغاز می شوند

پناه می دهم از دست باد
ابرهای فراری را
به اتاقی که کفاف دلتنگی ام را نمی دهد
و دستمال خیسم را به جا نمی آورد

اگر این شبها
کسی به سراغت آمد
پشت شیشه ی قهوه خانه منتظرت ایستاد
و ابرهای بی حرکت را به خمیازه کشاند
دستش را سفت بگیر و بیا
چشم های من آنقدر سیاه هستند
که سال ها بتوانی مخفیانه در آن ها زندگی گنی

.....

لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 8:52  توسط گیلدا ایازی  | 

 

از زمین که بگذرم جهنم دیگر کاری ندارد
کمی آتش و بیگاری و سین جیم
سخت است زمین
با سوختن و ساختن و سین جیم و زایمان
که هر چه می زاییم
باز هم آن کسی که باید
به دنیا نمی آید


........
لیلی گله داران

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:6  توسط گیلدا ایازی  | 

 

(۱)

وسواس دوست داشتن
مرا بیاد ماهی قرمزی میندازد
که در آبهای تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز ماهی قرمز
از آب سبک تر خواهد شد
و دستی ماهی قرمز را – که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره
به باغ
پرتاب خواهد کرد
تا باران خاکستری مرغان ماهیخوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو ریزد...!

...

 

(۲)

دست های ما
کوتاه بود
و خرماها
بر نخیل
ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
پر
تا
ب کردیم
خرما
فراوان
بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
نداشتیم...!


.................

کیومرث منشی زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:52  توسط گیلدا ایازی  | 

 

عشق چیز مردانه ای ست
گاهی لخت توی خانه می گردد
گاهی روی تختت می خوابد
و گاهی که می خواهی
روی شانه های ارضا شده اش گریه کنی
رفته است
................
سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:36  توسط گیلدا ایازی  | 

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

.................

عباس صفاری

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:21  توسط گیلدا ایازی  | 

 به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است

سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت


....

حسين منزوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:51  توسط گیلدا ایازی  | 

 

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وانهم
سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش.

..........

مارگریت بیکل
ترجمه احمدشاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:30  توسط گیلدا ایازی  |