من هرگز نخواستم از عشق افسانه اي بيافرينم،
باورکن
من مي خواستم که با دوست داشتن زندگي کنم
کودکانه و ساده و روستايي
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را مي خواستم
آن لحظه اي که تو را بنام مي ناميدم
من هرگز نمي خواستم از عشق برجي بيافرينم،
مه آلود و غمناک با پنجره هاي مسدود و تاريک
...........
نادر ابراهیمی
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد.
و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمام ذرات زندگی است.
به من بازگرد!
به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
پس آن پرنده های مجله ها که هرگز بی سر آغازی به نام ((ما))در اندیشه هایت پر نمیگرفتند کجا رفتند؟
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم.
باورکن
........
نادر ابراهيمي
باید ایستاد.
بدون تزلزل،بدون شک،و بدون اضطراب...
باید ایستاد،
حتی اگر زانو ها قدری بلرزد،شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر،قدری...
اصل در هر شرایطی،و به هر شکلی،ایستادن است،
چرا که دوام در ایستادگی،به هر حال،شکل و شرایط را،به سود انسان ایستاده، تغییر خواهد داد
...
نادر ابراهيمي