ترانه دلتنگی

دیگر جایی برایِ فرار نمانده

سرت را دو دستی بچسب

به دیوار بکوب

و به ادامه ی زندگی با نیم تنه ادامه بده

بارها دید‌ه‌ام

سر که نباشد می‌توان آسوده زندگی کرد

به هیچ چیز فکر نکرد

ما به تنهاییِ مدرنی مبتلا هستیم

حتا این شهر

با همه ی شلوغی‌اش

خیلی شب‌ها در کوچه‌ای تاریک

آرام گریه می کند!

...................

وحید پورزارع

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط گیلدا ایازی  | 

من از رعد و برق نمی ترسم

اما میان بازوان تو امنیتی هست

که ترس را زیبا می کند

.......

لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:54  توسط گیلدا ایازی  | 


هر شش ثانیه

یکبار به قلاب تو گیر می کنم

هر شش ثانیه

یکبار مرا از آبی گل آلود می گیری

میانِ همین فراموشی ها

دوزیست شدم

.......

روجا چمنکار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:50  توسط گیلدا ایازی  | 

حتی اگر کسی نمیرد

پرنده ها پرواز می کنند

درختان

تنهاتر میشوند

شلیک نکن

.........
علیرضا الیاسی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:39  توسط گیلدا ایازی  | 

 

بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان
بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم
زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ
تار تنیده بودند
ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:
کلاه
چتر
پالتو
این دستان ما خاموش و سرد در زمستان
به دنبال مأوا و سکوت بودند
ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم
و آنان را در زمستان پرستاری کنیم
ما دشمنان را نمی‌شناختیم
فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم
کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما
توانست این سرما و زمستان را
برای ما رقم بزند.
همه با دهان خاموش
سخن‌اش را با سر تأیید کردیم
هنوز برف میبارید

............


احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:51  توسط گیلدا ایازی  | 

خورشید را میدزدم
فقط برای تو!
میگذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

.................

شل سیلوراستاین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:5  توسط گیلدا ایازی  | 

می خواهم دوباره به دنیا بیایم 

بیرون در، تو منتظرم بوده باشی

و بی آنکه کسی بفهمد

جای بیداری و خواب را

به رسم خودمان درآریم

چه بود بیداری
که زندگی اش نام کرده بودند.
.................
شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط گیلدا ایازی  |