اتفاق است اینکه با یک شعر
آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به چشم غمگینی . .
و به روز سیاه می افتد
سال ها حوض بی سر و پایی
فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه سنگیش
روزها عکس ماه می افتد
هوس و عشق از ازل با هم
دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید
عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی
شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت
چاهکن توی چاه می افتد
عشق مثل دونده ای گیج است
گاه در راه مانده میبازد
گاه هم پشت خط پایانی
توی یک پرتگاه می افتد
مثل کابوس دردناکی که
شخصیتهای واقعی دارد
می رود سمت . . . .دور میگردد
میدود سوی ... آه! می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی است
اول جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده
اتوبوسی که راه می افتد
مهدی موسوی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:22  توسط گیلدا ایازی
|