هميشه كنارم آرام گام بر ميداشت
گويا بخواهد با او يكي شوم
ولي چهره اش را پنهان ميكرد
گاهي آنقدر نزديك كه تمام ذرات وجودم
به بودنش شهادت ميدادند
اما هيچگاه به چشمانم نگاه نميكرد
امروز ولي بالاخره ديدمش
ميان شلوغي شهر صورتي آشنا نگاهم ميكرد
گويا بخواهد با او يكي شوم
ولي چهره اش را پنهان ميكرد
گاهي آنقدر نزديك كه تمام ذرات وجودم
به بودنش شهادت ميدادند
اما هيچگاه به چشمانم نگاه نميكرد
امروز ولي بالاخره ديدمش
ميان شلوغي شهر صورتي آشنا نگاهم ميكرد
ميدانيد مرگ هميشه هم چهره مرموزي ندارد
گ.ا.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط گیلدا ایازی
|