(شانزده)
خوابت برده و نگاهت ميكنم. آرامشي كه موقع خواب داري آدم رو وادار ميكنه دست از همه چي بكشه و محو تماشات بشه. همونجور كه من محو تماشات شدم. خيلي ديروقته و خوابم نميبره. دلم نميخواد اين لحظه هاي ناب رو از دست بدم. مغزم تبديل شده به يه دوربين عكاسي حرفه اي كه هر ثانيه از اين لحظات رو تند تند ثبت ميكنه و در پنهاني ترين جايي كه داره مخفيشون ميكنه. اين لحظه ها قيمتي ترين لحظه هاي منه. دوست ندارم اين لحظات و با هيچ كس تقسيم كنم. هر چند جز من و تو و خدا هم اينجا كس ديگه اي نيست ولي خدا به خاطر اينكه من محو تماشاي تو شدم كنجكاو شده. با خودش فكر ميكنه تو رو چه جوري آفريده كه من نميتونم چشم ازت بردارم, براي همين دوست ندارم خدا هم نگاهت كنه. دوست ندارم سهمم از تو كم بشه.
چقدر آروم نفس ميكشي. انقدر آروم كه براي شنيدن صداي نفست بايد به صورتت نزديك بشم. كمي از موهام روي صورتت ميريزه و تو تكون ميخوري. دلم ميريزه. نكنه بيدار بشي. نفسم و تو سينه حبس ميكنم.
ميچرخي و به پهلو توي بغلم جا ميگيري. ديگه صورتتو نميبينم ولي نفسهاتو زير گردنم احساس ميكنم. هر بار كه توي آغوش ميگيرمت حس مادري رو دارم كه براي اولين بار نوزادش رو لمس ميكنه. حسي كه هر بار به همون تازگيه. همون قدر خواستني و شعف آور. عشقي اثيري. هميشه فكر ميكردم چرا ميگن عشق اثيري و حالا كه عاشق تو شدم ميتونم معناش و درك كنم.
نميدونم چرا ولي چند لحظه بعد بازم دلم ميخواد كه صورتتو نگاه كنم. موهات و نوازش ميكنم و باز تو به حالت اولت برميگردي. چشمهات و نگاه ميكنم. مردمك دو چشمت زير پلكهات تند تند تكون ميخورن. انگار داري سريع از روي يه متن ميخوني. ميدونم داري خواب ميبيني. دلم ميخواد ميتونستم ببينم كه چه خوابي ميبيني.
پا ورچين پاورچين سرك ميكشم توي خوابت. دنياي خوابتم مثل خودت آرامشي داره كه آروم آروم به هيجانت مياره. تا كسي نشناستت نميتونه بفهمه كه هيجان چه ربطي ميتونه به آرامش داشته باشه. توي پيچ و خمهاي كوچه هاي خوابت راه ميفتم و دنبالت ميگردم. با خودم فكر ميكنم كه اگه تو خواب اعتراف كنم كه دوست دارم شايد صبح كه از خواب بيدار بشي يادت بيفته و اين بار بزرگ از شونم برداشته بشه. بار گفتن اين يه جمله و اينكه بفهمي كه تو سرم چي ميگذره از هر چيز ديگه اي برام سنگين تره. ياد يه مجسمه ميفتم.آدمكي كه كره زمين روي دوششه و كمرش خم شده و به سمت جلو ميره. ولي وقتي خودم و جاي اون آدمك ميذارم حس ميكنم كه بار اون سبك تر از منه. من از اين همه نقش بازي كردن خسته شدم. از اينكه ميترسم از خودم منزجرم. از اينكه گفتن حقيقت تو رو از من بگيره ... نه تو نبايد بري. . .
. . . توي يكي از كوچه هاي خوابت بالاخره پيدات ميكنم. كوچه اي با ديوارهاي كاه گلي. خوابت چه بهاريه. بوي شكوفه همه جا هست. بهم سلام ميدي. ميبوسمت. ميگي اينجا چيكار ميكني؟ نگات ميكنم و چشمهام رو ميبندم و تا سه ميشمرم. خودم صداي خودم و ميشنوم: راستش و بخواي اومدم كه بگم دوست دارم.
و ... سبك ميشم................................
روحم توي هواي آفتابي خوابت شناور ميشه. مثل يه پر روي شونه نسيم ميشينم و ميچرخم و ميچرخم و ميچرخم . . . چشمهام هنوز بسته است. تو هيچ حرفي نميزني.
چشمهام و باز ميكنم و تو آروم روبروم خوابيدي و لبخند ظريفي گوشه لبت ميگه كه داري خواب خوبي ميبيني.
ميبوسمت و آروم كنارت ميخوابم. . .