ترانه دلتنگی

(شانزده)

خوابت برده و نگاهت ميكنم. آرامشي كه موقع خواب داري آدم رو وادار ميكنه دست از همه چي بكشه و محو تماشات بشه. همونجور كه من محو تماشات شدم. خيلي ديروقته و خوابم نميبره. دلم نميخواد اين لحظه هاي ناب رو از دست بدم. مغزم تبديل شده به يه دوربين عكاسي حرفه اي كه هر ثانيه از اين لحظات رو تند تند ثبت ميكنه و در پنهاني ترين جايي كه داره مخفيشون ميكنه. اين لحظه ها قيمتي ترين لحظه هاي منه. دوست ندارم اين لحظات و با هيچ كس تقسيم كنم. هر چند جز من و تو و خدا هم اينجا كس ديگه اي نيست ولي خدا به خاطر اينكه من محو تماشاي تو شدم كنجكاو شده. با خودش فكر ميكنه تو رو چه جوري آفريده كه من نميتونم چشم ازت بردارم, براي همين دوست ندارم خدا هم نگاهت كنه. دوست ندارم سهمم از تو كم بشه.  

چقدر آروم نفس ميكشي. انقدر آروم كه براي شنيدن صداي نفست بايد به صورتت نزديك بشم. كمي از موهام روي صورتت ميريزه و تو تكون ميخوري. دلم ميريزه. نكنه بيدار بشي. نفسم و تو سينه حبس ميكنم.

ميچرخي و به پهلو توي بغلم جا ميگيري. ديگه صورتتو نميبينم ولي نفسهاتو زير گردنم احساس ميكنم. هر بار كه توي آغوش ميگيرمت حس مادري رو دارم كه براي اولين بار نوزادش رو لمس ميكنه. حسي كه هر بار به همون تازگيه. همون قدر خواستني و شعف آور. عشقي اثيري. هميشه فكر ميكردم چرا ميگن عشق اثيري و حالا كه عاشق تو شدم ميتونم معناش و درك كنم.

نميدونم چرا ولي چند لحظه بعد بازم دلم ميخواد كه صورتتو نگاه كنم. موهات و نوازش ميكنم و باز تو به حالت اولت برميگردي. چشمهات و نگاه ميكنم. مردمك دو چشمت زير پلكهات تند تند تكون ميخورن. انگار داري سريع از روي يه متن ميخوني. ميدونم داري خواب ميبيني. دلم ميخواد ميتونستم ببينم كه چه خوابي ميبيني.

پا ورچين پاورچين سرك ميكشم توي خوابت. دنياي خوابتم مثل خودت آرامشي داره كه آروم آروم به هيجانت مياره. تا كسي نشناستت نميتونه بفهمه كه هيجان چه ربطي ميتونه به آرامش داشته باشه. توي پيچ و خمهاي كوچه هاي خوابت راه ميفتم و دنبالت ميگردم. با خودم فكر ميكنم كه اگه تو خواب اعتراف كنم كه دوست دارم شايد صبح كه از خواب بيدار بشي يادت بيفته و اين بار بزرگ از شونم برداشته بشه. بار گفتن اين يه جمله و اينكه بفهمي كه تو سرم چي ميگذره از هر چيز ديگه اي برام سنگين تره. ياد يه مجسمه ميفتم.آدمكي كه كره زمين روي دوششه و كمرش خم شده و به سمت جلو ميره. ولي وقتي خودم و جاي اون آدمك ميذارم حس ميكنم كه بار اون سبك تر از منه. من از اين همه نقش بازي كردن خسته شدم. از اينكه ميترسم از خودم منزجرم. از اينكه گفتن حقيقت تو رو از من بگيره ... نه تو نبايد بري. . .

. . .  توي يكي از كوچه هاي خوابت بالاخره پيدات ميكنم. كوچه اي با ديوارهاي كاه گلي. خوابت چه بهاريه. بوي شكوفه همه جا هست. بهم سلام ميدي. ميبوسمت. ميگي اينجا چيكار ميكني؟ نگات ميكنم و چشمهام رو ميبندم و تا سه ميشمرم. خودم صداي خودم و ميشنوم: راستش و بخواي اومدم كه بگم دوست دارم.

و ... سبك ميشم................................

روحم توي هواي آفتابي خوابت شناور ميشه. مثل يه پر روي شونه نسيم ميشينم و ميچرخم و ميچرخم و ميچرخم . . . چشمهام هنوز بسته است. تو هيچ حرفي نميزني.

چشمهام و باز ميكنم و تو آروم روبروم خوابيدي و لبخند ظريفي گوشه لبت ميگه كه داري خواب خوبي ميبيني.

ميبوسمت و آروم كنارت ميخوابم. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:42  توسط گیلدا ایازی  | 


(پانزده)

 

What have I got to do to make you love me
What have I got to do to make you care
What do I do when lightning strikes me
And I wake to find that you're not there

What do I do to make you want meWhat have I got to do to be heard
What do I say when its all over
And sorry seems to be the hardest word

Its sad, so sad
Its a sad, sad situation
And its getting more and more absurd
Its sad, so sad
Why can't we talk it over
Oh it seems to me
That sorry seems to be the hardest word

What do I do to make you love meWhat have I got to do to be heard
What do I do when lightning strikes me
What have I got to do
What have I got to do
When sorry seems to be the hardest word

 

انگار اين ترانه براي من گفته شده. امروز دلم گرفته و هزار بار اين آهنگ و گوش كردم. و سوال بي جوابي كه تمام هستي من و پر كرده آزارم ميده: من ميخوام دوستم داشته باشي و چطور؟ دلم ميخواد يه دل سير گريه كنم. انقدر گريه كنم كه همه چي از توي ذهنم پاك بشه. اشكهام انقدر بريزه كه سيل بشه و فكرهاي بد و با خودش ببره. هواي گريه ي من ابريه ابريه ولي آسمون تو آفتابيه و خبر از طوفان من نداري. دلم برات تنگ شده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:3  توسط گیلدا ایازی  | 


(چهارده)

سهراب گفت دچار كه شوي ميشوي عاشق. يعني ميشوي گرفتار. ميشوي مثل قطره باراني كه عاشق درياست. از آسمان دل ميكند. آسماني كه آبي است. آسماني كه بلند است. آسماني كه خورشيد دارد. آسماني كه ماه دارد. آسماني كه ستاره دارد. ولي قطره فقط دريا را ميبيند. خودش را مي اندازد به آغوش دريا كه بگويد ميخواهدش. كه دچارش است. كه گرفتارش شده. توي دريا غرق ميشود. اصلا انگاري ميشود خود خود دريا. شايد دريا هرگز اين عشق را نفهمد و نبيند اين ذره كوچك عاشق را. ولي خود قطره كه ميداند دچار كيست. خود قطره كه ميداند براي چه از همه چيز گذشته. آخر عشق يعني كه نباشي.  خودت را نبيني. خودت را حس نكني. بشوي همه و همه معشوقي كه تو را به عمق خود ميكشد و غرق ميكند تا با او يكي شوي.

ميشوي سرگردان سرزمينش كه نميداني كجاست. انگار توي دريايي شناور ميشوي كه دورت هيچ خشكي نيست و با اين حال خرسندي از اينكه همه چيز را سپردي به امواج تا ببرد تو را به هر جا كه بخواهد. به ناكجا آباد. به عشق آباد. به جايي كه تو باشي و او باشد و خدا باشد. حالا گيرم اين سفر آخري نداشته باشد يا طوفان شود و غرق كند تو را و مثل شن ريزي بروي به عمق آب و ديگر هيچ وقت نيايي بالا. چه اهميتي دارد! حتي ترس هم ندارد. ميداني اين سفر دل شير ميخواهد. وقتي كه دچار شدي, يعني وقتي واقعا حس كردي كه گرفتار شدي خود به خود دلت شير ميشود. اصلا خودت شير ميشوي و سينه سپر ميكني كه به اين سفر بروي و هر چه بادا باد. خوب هر چيزي را كه بخواهي قيمتي دارد كه تا نپردازي هيچ چيزي كف دستت نميگذارند. حالا اين يكي انقدر ارزشش بالا است كه قيمت هم ندارد و شايد تمام هستي و زندگي و جان و روحت را در چشم به هم زدني بگيرد. دچار كه از اين چيزها باكي ندارد.

سفري است كه چه به مقصد برسي و چه نرسي و در راه هستي ات را هم از دست بدهي برنده اي درست مثل كسي كه از كوه بالا ميرود با سختي. از يخ و سنگ و برف ميگذرد. آفتاب ميسوزاندش. باد بر تنش تازيانه ميزند و آخرسر وقتي به قله ميرسد هيچ كدام از اين بلاها يادش نيست و اگر هم باشد خاطره اي شده شيرين مثل هندوانه شيرين سرخ كه وقتي گاز ميزني جسم و روحت با هم كيفور ميشود. جلا ميگيرد. به قله كه برسي انگار دنيا را فتح كردي. از خود گذشتن وقتي دچاري همين حال را دارد. مثل طعم بهشتي هندوانه است.

حال خوش كسي كه رسيده به معشوق و كسي كه در راهش هر چه داشته داده يكي است. آخر ديگر تو نيستي كه ميروي. تو نيستي كه ميرسي. تو نيستي كه فدا ميشوي در راهي كه با دل شير پا گذاشتي در آن. اصلا آمده اي تا برسي يا فدا بشوي. همه چيزت شده او. شده به خاطر او. شده براي او..  حتي وقتي ميرسي هم باز دلت ميخواد براي او بميري, فنا شوي, فدايش شوي...

او خوب باشد. شاد باشد. دنيا به كامش باشد. چه چيزي از اين بهتر كه اين همه را تو برايش مهيا كني.

ياد مجنون افتادم كه انقدر ليلي را ميخواست با جنگجوهاي قبيله ليلي عليه قبيله خودش ميجنگيد.

و تا دچار نشده باشي هيچ كدام از اين حرفهايي كه من زدم را نه ميفهمي و نه حس ميكني.

و اگر دچار نشوي و 200 سال هم عمر كني چه ميفهمي كه يك دم دچار كسي بودن به تمام سالهايي كه فقط نفس ميكشيدي كه يعني زنده اي و زندگي ميكني مي ارزد. . .

راستش را بگو. تا به حال دچار نشدي؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۷ساعت 9:44  توسط گیلدا ایازی  | 


(سيزده)

چقد ديوونگی دارم
تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمی دونی
چقد ديوونگی خوبه

 ديوونگي خوبه. ديوونگي عالمي داره. ديوونه تو بودن هم كه جاي خود.

امروز جمعه است. كاش حال آروم تو هم جمعه تعطيل ميشد و كمي از طعم ديوونگي من ميچشيدي و ديگه اسم جمعه هامون و ميذاشتيم جمعه هاي ديوونگي. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:12  توسط گیلدا ایازی  | 


(يازده)

دستام و ميگيري و نگاهم ميكني. هيچ وقت نگاهت اينطوري نبوده. انگار حرف تازه اي داري. لبخند ميزني. تا حالا به من اينطوري لبخند نزدي. قند تو دلم آب ميشه. من و ميكشي سمت خودت. نفست و روي پوست صورتم حس ميكنم. نفست بوي خاك بارون خورده ميده و من از خود بي خود ميشوم. محو تماشاتم و متعجب منتظرم تا سكوت و بشكني. ميگي خيلي وقته ميخوام يه چيزي بهت بگم. دلم ميلرزه. از تو نگاهت ميخونم چي ميخواي بهم بگي ولي باورم نميشه. يعني انقدر زود آرزوم برآورده شد؟ يعني ميشه؟ ميشه كه تو هم من و دوست داشته باشي؟ تو چشمهام انتظار موج ميزنه و تو اون و ميبيني. من و محكم تر بغل ميكني و ميبوسي. توي گوشم ميگي تو هموني كه هميشه ميخواستم. با تو احساس خوشبختي ميكنم. محكم تر توي بغل ميگيرمت. هيچ كاري جز اينكه خدا رو شكر كنم از دستم بر نمياد. اشكهام سرازير ميشه. آسمون و زمين هم از حركت ايستادن و محو تماشاي ما شدن ساكت ساكت تا مبادا خلوت ما رو به هم بزنن. . .

صداي پايي مياد. نزديك ميشه. انگار كسي كفش آهني پاش كرده. قدمهاي سنگين و صدا دار. نزديك و نزديك تر ميشه. هر دو برميگرديم به سمت صدا. ترس تمام وجودم و گرفته. زن سياه پوشي كه صورت نداره نزديك ميشه. نفسم به شماره افتاده. ولي تو هيچ عكس العملي نداري ولي ديگه به من نگاه نميكني. صورتت سمت اون زنه و محو تماشاش شدي. دست تو رو ميگيره و تو ميري به سمتش. من سعي ميكنم تو رو از دستش رها كنم ولي انگار دارم يه كوه و جا به جا ميكنم. دست من و ول ميكني. هر چي فرياد ميكشم صدايي از حنجره ام بيرون نمياد. از شدت گريه هق هق ميكنم. اون زن تو رو با خودش ميبره و هر لحظه دورتر و دورتر ميشين. حتي برنميگردي كه نگاهم كني. اسمت و بلند فرياد ميكنم. .

 

تمام بدنم خيس بود. نفس نفس ميزدم. از صداي جيغ خودم وحشت كرده بودم. به خودم اومدم و ديدم كه توي تختم نشستم و هق هق ميكنم.

لعنتي چه كابوس وحشتناكي بود. چند دقيقه به تاريكي اتاقم خيره شدم تا آروم گرفتم.

فقط داشتم خواب ميديدم. صد بار با خودم اين جمله رو تكرار كردم. انگار كه ذكر ميگم.

صحنه هاي خوابم فلاش بك شدن. تصوير اون زن بي صورت. تصوير تو كه به من پشت كردي و تصويري كه من و بوسيدي. . . نميدونم چرا اون زن برام آشنا است. هر كي هست ازش متنفرم. . . به خودم اومدم.

نميخوام ديگه به چيزي فكر كنم. ساعت 4 صبحه. سرم و ميذارم روي بالشم و چشمهامو ميبندم.

باز ذكر گفتم: فقط يه خواب بود. فقط يه خواب بود. . . خواب . . . بود ..  و دوباره ميخوابم. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۷ساعت 10:27  توسط گیلدا ایازی  | 

این شعر جدید علی عبدالرضایی واقعا قشنگه. به نظر من درد غربت از هر چیزی بدتره. اونجا هر چقدر هم که بهشت باشه باز همین جهنم برای من خواستنی تره. حیف که خیلیها رفتند و جای خیلی ها خالیه. . .
این کافه زیباست       درست!
کافی ِ خوبی دارد      قبول!
آسمان ِ بالای سرش هم آبی ست      خب! 

کور که نیستم عزیزم!

می بینم چه صندلی های خوشگلی دورِعجب میزی نشسته اند

   کتمان نمی کنم موسیقی ِ لبِ دریایی دارد

که بعد ِ این کافی     لب های کافی ترین چقدر خوردن دارد
آب تنی در هوای این نابلدی را هم خوب بلدم
بلدم طوری نگاه کنم که ازلای نمی دانم...
  می دانم!    
 وسطِ چشمهای تو راحت نشسته ام 
و در هر طرف که دست می برم
تکه ای از تو را می خورم که خوردنی تری
خر که نیستم!
می فهمم!
تو حق داری         
Ok!
اما اگر همه ی اینها
                        و اینها
 زیرِ آسمان ِ سیاه ِ تهران بود
چقدر می چسبید!  

علی عبدالرضایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۷ساعت 7:47  توسط گیلدا ایازی  | 


(ده)

امروز سايه ترس و روي زندگيم حس ميكنم. دور و برم از اين سايه تاريك شده و ميترسم. ميترسم از اينكه سرد بشم. ميترسم از اينكه يه لحظه به خودم بيام و ببينم كه به تو فكر نميكنم. ميترسم نكنه توي ذهنم كم رنگ بشي. جلوي آينه ميشينم و نفسم حبس ميكنم تو سينه. با دقت به عمق چشمهام نگاه ميكنم. درست ته چشمام تو وايستادي و لبخند ميزني. كمي آروم ميگيرم. خودم و دلداري ميدم كه هنوز اينجايي و چيزي تغيير نكرده. با ولع نفس ميكشم تا خفگي دست از سرم برداره.   

ميترسم نكنه نتونم اين چله رو به آخر برسونم. چهل روز, چهل تا نامه . . .

نكنه يه روز ندونم كه چي بايد بنويسم! يا اينكه چطور بنويسم. . . از كجا بنويسم!! نااميدي بهم نزديك شده. ميدونم اول راه مخصوصا اگر سخت باشه و پايانش نامعلوم آدم نا اميد ميشه ولي اگه خودشو حفظ كنه حتي اگه مسير سخت تر هم بشه ارادش قوي تر ميشه و محكم تر به سمت هدفش ميره. فقط مهم اينه كه همون اول راه خودش رو نبازه . . . و من ميترسم نكنه سست بشم و بلغزم از مسيري كه هنوز نميدونم آخرش به كجا ميرسه. نا اميد شدن برام مثل فرو رفتن توي باتلاقي ميمونه كه آخر نداره و تو دست و پا ميزني به خاطر هيچ و هي بيشتر فرو ميري تا برسي به نيستي. انگار جلوي زندگي كمر خم كرده باشي و بهش اجازه بدي كه تو رو ببلعه و خرد كنه و فرو بده. . . 

چقدر ميترسم. باز خودم و توي آينه نگاه ميكنم. از اين همه ضجه بي خودي عصبانيم. مگه ميشه يه روز تو رو دوست نداشت؟ من چقدر احمقم. تنم داغ شده و دارم منفجر ميشم. وقتي به خودم ميام ميبينم ديگه عصباني نيستم و آينه هزار تا تكه شده و روي زمين ريخته. هزار تا چشم از توي آينه ها دارن بر و بر منو نگاه ميكنن. به چشمها نگاه ميكنم. زبونم و بهشون نشون ميدم. اونها هم به من زبون درازي ميكنن. ميخوان سرزنشم كنن كه از خودم ديوونه بازي در آوردم. ولي من خندم ميگيره. اونها هم بهم ميخندن. تكه هاي آينه من و ياد يه شعر ميندازه:

آينه اي در برابر آينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم. . .

كاش از تو هم به تعداد همين آينه ها وجود داشت. كاش ميشد از تو هم ابديتي ميساختم و خودم هم گم ميشدم تو اين ابديت. كاش آخر اين راه معلوم بود ولي افسوس حتي چشمهاي توي آينه هم هر كدوم تو يه فكرن كه آخر كار اين ديوونه چي ميشه.

باز احساس ترس ميكنم. چشمها بهم ميفهمونن كه انقدر دست و پا نزنم و برم جلو.

سرشون فرياد ميكشم: خوب ميترسم. شماها تا حالا ترسيدين؟ اصلا ميفهمين كه ترس چه جوريه؟ دست از سرم بردارين. . . .

اشك پر ميشه توي چشم آينه ها. دلم براشون ميسوزه. دلم براي خودمم ميسوزه.

دونه دونه چشمها رو از روي زمين برميدارم و اشكهاشونو پاك ميكنم.

تو دلم بهشون ميگم: ميتونم ادامه بدم فقط اگه شماها همتون كمكم كنيد. ميدونم كه ميتونم. ديگه گريه نميكنن و تو واضح تر از هميشه ته چشم همشون ايستادي و لبخند ميزني. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۸۷ساعت 9:28  توسط گیلدا ایازی  | 


(نه)

به موبايلت زنگ زدم.

سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت

اس ام اس دادم.

سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت

آف لاين گذاشتم.

سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت

دلشوره گرفتم از ديشب به خاطر اين همه سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت

نخوابيدم تا صبح. كجايي پس؟!! زبونم لال نكنه ..... نه. اه مردشورتو ببرن با اين همه افكار منفي . . .

. . .

تو: الو سلام

من (دست و پام و گم كردم): سلام. چطوري؟

تو: زنگ زده بودي؟

من (ظاهرا خونسرد و انگار نه انگار ولي توي دلم دارن رخت ميشورن): آره ميخواستم بگم - سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت - يعني – سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت – ميخواستم فقط ببينم آخر هفته نهار ميريم بيرون يا شام ميخوام قرار بذارم با دوستم.

تو: سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت بهت خبر ميدم تا فردا

من: سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت  همين كار ديگه اي نداشتم

تو (متعجب): اوكي. پس فعلا 

من: سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت (توي دلم ميگم: دوست دارم) خداحافظ

تو: سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت خداحافظ

 

گوشي رو ميبوسم. خدا رو شكر . . . . و خونه دوباره پر ميشه از سكوتتتتتتتتتتتتتتتتت

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:28  توسط گیلدا ایازی  | 

 (هشت)

ساعت 2 نصف شبه. سه ساعتي ميشه كه رفتي و هنوز با توام.  روي تختي نشستم كه شاهد هجوم اندامهاي ما بوده و الان خالي شده. شبيه من كه شدم مثل پيله اي كه پروانه اش رو از دست داده خاليه خالي. بالشم و محكم بغل ميكنم به هواي اينكه هنوز اينجايي و چشمهام و ميبندم و توي بالش عميق تنفس ميكنم كه غرق بوي تو شده. بوي تنت انقدر دور ميكنه منو تا دوباره ميرسم به روياي آغوشت كه بهشت خدا در برابرش كويري خشكه. آرامشي داره آغوشت درست شبيه آغوش مادر. سر تا پا ريه ميشم تا هواي اتاق نتونه يه ذره از بوي تو رو از من بگيره و باز دوباره عميق توي بالش نفس ميكشم. نه خواب نميبينم. تو اينجا بودي و تمام مولكولهاي تنم از شادي رخوت آوري پر ميشه. به جاي تو بالشم و محكم تو بغل ميگيريم. درست انگار كه هنوز اينجايي و سرم و فرو ميكنم توي آغوشت كه چقدر اين حال و دوست دارم. كاش اين اتاق غار اصحاب كهف بود كه توش از دنيا ميبريديم و همينطور ميخوابيديم كنار هم تا روز قيامت. هرچند اين زمان طولاني هم من و از تو سير نميكنه. من گرسنه توام. گرسنگی من سير شدني نيست. چه حيف خبر نداري كه چه راحت ميتوني سيراب كني روح تشنه منو و  خواسته و ناخواسته خودت و دريغ ميكني از من قحطي زده. شكم روحم از گرسنگي باد كرده و من ياد قحطي زده هاي اتيوپي ميفتم. كاش براي روح و احساس آدمها هم صليب سرخ كاري ميكرد. كاش كسي بود كه من و نجات بده از اين همه دوري تو.

 

سرمست از حضورت چشمام رو ميبندم و خاطرات چند ساعت پيش و دوباره و دوباره مرور ميكنم. درست مثل فيلم گربه روي شيرواني داغ كه صد بار نگاه كردم به هواي اينكه شايد آخر قصه ما هم همونجوري بشه. ياد مگي ميفتم وقتي كه ميگفت درست مثل گربه اي ميمونه كه گير افتاده روي يه شيروني داغ و بريك بهش گفت: خوب بپر مگي. . معطل چي هستي بپر!! نميتونم ..... آره. مگي گفت نمييتونم. آخ كه منم نميتونم. سخته كسي و بخواي كه براش خواستني نيستي و نفهمه كه چرا دست بر نميداري. سخته وقتي نفهمه كه سوختن روي يه شيروني داغ تحملش آسونتره تا بپري پايين و فراموشش كني. خلاصي يعني ميشي همون پيله خالي كه ديگه هيچ ارزشي نداره. بي تو يعني خالي. خالي يعني بي تو . . . خاليه خالي ...

 

ميدوني چقدر عاشق زمانيم كه دراز ميكشي پيشم و يك ريز برام حرف ميزني. قصه هاي هزار و يك شب هم به شيريني حرفهاي تو نيست و طفلك شهرزاد قصه گو اگر بود دلش ميخواست كه از تو ياد بگيره جادوي كلامت رو. وقتي حرف ميزني انقدر مهربون ميشي كه شك ميكنم بي تفاوتي تو نسبت به من شايد خواب و خيالي بيشتر نبوده و كم كم اعتراف ميكنم كه اشتباه كردم. ولي چه ساده به آني همه چيز دگرگون ميشه و تو ميري . . . باز من ميمونم و تخت خالي و فكر تو.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 9:16  توسط گیلدا ایازی  | 


. . . به آن دست هایی که در دوست دارم دست داشت کاش تجاوز نمی شد
و باورش می شد
از آن شبی که به آغوش ِهم رفتیم
خانه را چنان تکان دادم که در خاطرم دختری نماند
تازه خواهرم هم اشتباهی از حواسم پرت شد بیرون . . .

 

علی عبدالرضایی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 16:19  توسط گیلدا ایازی  | 


(هفت)

اي كاش خلقت از نو شروع ميشد و در تكرار تاريخ من ميشدم حوا و تو ميشدي آدم. با كرشمه اي دلبرانه سيب سرخي در دستهاي تو ميگذاشتم و گيج دلبري من گازش ميزدي و در چشم به هم زدني با من تبعيد ميشدي به آخر دنيا. جايي كه فقط من بودم و تو و ابديت. آن وقت برعكس عاشق شعر اندرو مارول تا ابديت وقت داشتم تمام وجودت را ستايش كنم طوري كه درخور عشق بزرگ من باشد و شايسته جاذبه ات كه شدم مثل براده اي كوچك در برابر دلربايي تو كه چون آهن ربا ميربايي روح و جسم و جانم را كه ديگر جزيئ از تو شدم. وجودي بي خويشتن و با تو يكي شده. گم شده اي از جنس فنا در راهي كه گمم كرده به سوي تو.  اما حتي ستايش من تا ابد هم باز مجال كوچكي است در برابر چيزي كه از تو درك كردم.

هويتت را نميخواهم آشكار كنم براي كسي. نه از ترس اين كه مبادا بگويد اين آدم انقدرها هم كه تو گفتي دوست داشتني نيست چه برسد به اينكه عاشقش باشي. نه نميترسم چون از چشم دل معشوق عاشق ديدني است و من ديدم آنچه كه بايد در تو ميديدم و به همين خاطر هنوز مانده ام مفتون گيرايي خيره كننده ايي كه هوش و حواسم را ربوده و مثل خوابگردي شدم كه فقط در روياي تو زندگي ميكند و از زمين و زمان خودش كنده شده. انگار كه پرتاب شدم از فضاي زميني به آسماني دور. اصلا انگار شده ام آسماني.  آخر تو بيشتر شبيه فرشته اي آسماني هستي كه در زمين نميگنجد پس آسماني شدن تنها راه رسيدن به تو است. دليلي است اين هم كه دائم با آن دلداري ميدهم قلب لرزانم را از دور از دسترس بودن تو. قلبي كه هر دم از شور عشق گر ميگيرد و ميتپد آنچنان كه ميترسم تاب نياورد و بايستد روزي و در آرزويت ناكام بميرم. ولي من همچنان اميدوار به راه نگاه ميكنم كه بالاخره تو روزي از ميان غبار برسي و من آن روز از شادي هلهله ميكنم تا دنيا بشنود, آسمان بشنود, خدا بشنود.

و اميد چه چيز خوبي است وقتي كه هيچ كاري از هيچ كس بر نميايد. در مورد تو هم تا امروز فقط اميد و خيالت مرا سرپا نگه داشته و دردناكترين لحظات اين ماجرا زماني است كه رخت سكوت به تن ميكنم در حضورت. گويي اتفاق پيش پا افتاده اي است اين ملاقات و با اين بي تفاوتي آتش درون مخفي ميماند از نگاه كنجكاو تو تا خدايي نكرده نكند بترسي از هجوم سيل آساي احساسم و پشت نكني به من كه به آني ميشكنم و خرد ميشوم و فرو ميريزم.

هویتت را مخفی میکنم مبادا کسی رازم را به گوشت برساند و دست نیافتنی شوی که اگر چنین شود من نیست میشوم. میمیرم.

آخ كه چه دردي دارد اين همه سكوت و مخفي كاري من پيش تو كه مثل چاقوي نوك تيز داغ شده اي به عمق وجودم فرو ميرود و ميسوزاندم و من به چشم برهم زدني خاكستر ميشوم و به عشق تو دوباره زاده ميشوم از دل  خاكستر. عشق تو از من افسانه ساخته شنيدني. من ققنوسي شده ام كه ميسوزم و اين سوختن چيزي از عشقم كم نميكند كه حتي به حرارتش در هر بار سوختن اضافه ميشود و باز هر بار سريعتر از قبل خاكستر ميشوم از بس حرارتم زياد شده از اين اشتعال بي وقفه پي در پي.

آخر عزيزكم قوانين فيزيك كه در عشق صدق نميكند. پس چرا باز مبهوت نگاهم ميكني, خوب صدق نميكند ديگر!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 13:32  توسط گیلدا ایازی  | 

(شش)

بوی عطر چای دمکرده عصر جمعه مست کرده هوای خونه رو.

هیچ میدونی چای با قند لبهات چه میچسبه؟!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 7:30  توسط گیلدا ایازی  | 


(پنج)

و اول كلمه بود و من كلمه شدم هزاران هزار كلمه تا باشم در روزي روزگاري كه من بودم و تو بودي در شهري زير آسمان خاكستري زيبايي كه هر لحظه به شكلي در ميامد و تازه ديروز بود كه ديدم چقدر اين آسمان با من و تو آشنا است وقتي كه دو تكه ابر يكي شبيه من و يكي شبيه تو روبروي هم ايستاده بودند درست در وسط قلبش. در آسمان هم من محو چشمهاي تو بودم كه هنوز در رمز و راز آن مانده ام. مگر ميشود نگاه كني در چشمي كه انتها ندارد و بداني كه داري غرق ميشوي و نخواهي دستي تو را بكشد بيرون؟ و چشمان تو چاهي است كه دلم ميخواهد در آن خودكشي كنم دور از چشم همه تا نجاتي نباشد برايم هرگز. ياد جمله اي افتادم: دار و ندارم و بگير مال خودت مال چشات . . . آخ كه اگر بدانم ابديت چشمانت مال من ميشود دار و ندار كه ارزشي ندارد من جان و زندگي را هم پاي چشمانت ميدهم . . . راستي خالق چشمانت چه كسي ميتواند باشد كه خدا هم به خودش شك كرده از اين چشم و نگاه زيبايي كه تو داري!

ديدم آسمان از فاصله كمي كه بين ما بود دلگير شد و گريست آنچنان كه تا الان در زندگيم اشكهايي به درشتي اشكهايش نديده بودم. دلداريش دادم. گفتم صبر كن. گريه نكن. هر چند عاشق بارانم ولي طاقت دلگيري غمگينت را ندارم. بگذار همه چيز را براي روزي كه من به او برسم و آنوقت هوايي دو نفره تدارك ببين براي ما كه آن روز تا آخر دنيا سر به شانه اش ميگذارم و زير سايه نگاهت دنيا را ميگردم.  اشكش بند آمد و ديدم كه در ذهنش ابر تو نزديك آمد و ابر مرا بوسيد. يادم افتاد كه چقدر دلم براي بوسيدنت تنگ شده.

دلتنگيهايم دست خودم نيست. به حافظ گفتم چرا بايد انقدر بخواهمش؟

گفت: . . . دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست . .  

چه راست گفت حافظ عاشق: تقصيري ندارم كه تو انقدر خوب و خواستني هستي.

 

دلتنگم چاره اي كن اين جنون مرا. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 10:17  توسط گیلدا ایازی  | 


(چهار)

دوستي گفت چهل روز فقط ميخواهي بنويسي عاشقي, آخرش كه چه؟ توي اين همه تكرار عشق بوي نا ميگيرد! حداقل چيزي بنويس كسي حوصله كند بخواند و فقط ملال ننويسي كه آن وقت كلمه هايت  ميشوند واليوم و ديازپام.

دل سوختن داشت اين همه ساده انگاري. چقدر ابله مينمود پس ظاهر به ظاهر زيركش كه فكر ميكرد چه تجربه زيبايي داشته از عشق. سكوت كردم كه حتي سكوتم هم بوي تو را ميدهد . . . حيف كه او نميفهمد اين چيزها را!

گفتم پس هر وقت بيخواب شدي بخوان كه حداقل تو هم از اين عشق به نوايي برسي شايد خواب خوشي ديدي و خنديد . . . و نميدانم چرا من ياد خنده هاي تو افتادم كه هر وقت ميخندي انگار كه هيپنوتيزم ميشوم و زمان مي ايستد از بس من محو خنده تو شدم. هیچ ميداني كه چقدر زيبا ميخندي؟

 و من باز دلم ميخواهد بنويسم كه عاشقت هستم. بگذار همه از دست عشق من خسته شوند و بخوابند. مهم فقط اين است كه من عاشق تو هستم و انقدر مينويسم كه خدا حس كند به من بدهكار است و تو را به من بدهد آن هم تمام و كمال. چه اهميت دارد ديگران چه فكر ميكنند كه اگر ميدانستند پا به پاي من مينوشتند. اصلا دوست من ميداني چرا مينويسم؟ نه نميداني. فقط اگر عاشق باشي ميداني چرا مينويسم.

 خوب آخر فقط عاشق ميداند چهل روز كه چيزي نيست اگر چهل سال هم بگويم و بنويسم كه عاشقم, هر لحظه اش حسي دارد خاص خودش و ميسوزاند به شيوه خودش و سرخوش ميكند به روش خودش و رنگ و بويي دارد كه خدا خودش هم از خلق اين همه حال و هوا متعجب و انگشت به دهان مانده!

 فقط عاشق ميداند كه اگر ميليونها بار بنويسي كه عاشقي و هزاران هزار جلد كتاب پر كني هر خطش پر باشد از احساسي كه درونت را متلاطم كرده هيچ فرقي برايت نميكند كه كسي بخواند يا نخواند اين راز و نياز تو و قلم و كاغذت را در مورد معشوقت. چه اهميت دارد كسي خبر بشود يا نشود وقتي كه نوشتن انقدر مهم است برايت كه اگر ننويسي جنون ميگيري ميشوي مثل آن آدمی که هی توی آب خودش را نگاه میکرده و قربان صدقه خودش میرفته و هيچ كس هيچ وقت نفهميد كه بدبخت عاشق بوده و توی آب نگاه میکرده تا عکس معشوق را ته چشمهای خودش ببیند.

 فقط عاشق ميداند كه دست خودت نيست كه مينويسي. حتي وقتي كه كاغذ و قلم نداري ذهنت مينويسد. از صبح كه آفتاب ميزند و چشم باز ميكني جمله ها از مغزت سر ريز ميكند روي زمين و زمان تا شب كه ميخوابي و خواب ميبيني كه باز هم داري مينويسي. پا ميشوي, ميشيني, ميخوابي در هر لحظه داري ميگويي و مينويسي كه عاشقي و دست خودت نيست كه دنيا اين طوري شده كه هر جا نگاه ميكني و هر جا كه ميروي فقط او را ميبيني.

 فقط عاشق ميداند كه تنها مينويسي كه باشي و باورت شود كه زنده اي و نمردي از دوري كسي كه تنها اميد نفس كشيدنت شده. و نفس ميكشي چون هوا بوي عشق تو را ميدهد.

 فقط عاشق ميداند كه صد سال هم بگذرد و هنوز مشغول نوشتن باشي كه عاشقي حتي اگر پير و فرتوت شوي و روز آخر عمرت و نفس آخرت باشد هنوز عشقت جوان و تازه است. انگار همان اولين جمله اي است كه صد سال پيش نوشته اي برايش. آخ كه فقط عاشق ميداند كه چرا مينويسم.

 فقط عاشق اگر مرا ببيند ميفهمد كه چه حالي دارم وقتي عاشق تو هستم.  .  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:16  توسط گیلدا ایازی  | 

(سه)

و همه چيز چه ساده شروع شد. مثل قصه اي كه در كودكي موقع خواب شنيديم.

روزي روزگاري يكي بود يكي نبود. يكي من بودم. يكي تو نبودي. و من عاشق يكي كه نبود شدم و مدتها است كه بدون عشق تو به خواب مرگ فرو رفتم و در انتظار بوسه اي هستم تا دوباره به زندگي برگردم.

قصه من و تو همينقدر ساده شروع شد.

 و عشق چه چيز عجيبي است. آرام آرام مي آيد و ناگهان بدون هيچ سر و صدايي رسوخ ميكند به عمق درونت و ناگهان ميبيني كه تمام وجودت را تسخير كرده.

ديشب زير دوش آب به جريان آبي كه روي اندامم جاري بود نگاه ميكردم. فكر كردم چه خوب بود اگر  اين آب ميتوانست احساسم به تو را بشويد از همه سلولهاي بدنم و آرامش دوباره برگردد. چه خيال عبثي كه هر چه نگاه كردم بيشتر و بيشتر عشقم را شبيه همين رگه هاي آبي كه روي اندامم در حركت بودند ديدم. رگه هاي آبي كه انگار به درونم ميريخت و هر لحظه از لحظه پيش پر تر ميشدم و حالا انبساطي خواستني در تمام وجودم پراكنده شده. انبساطي كه ميترسي نكند بتركي از اين سيل مداوم احساساتي كه بر روح و جسمت ميبارد. و باز چه بيهوده ميترسم و چه بيهوده در فكر آرامشم كه آرامشي كه بي تو باشد مثل مرگ است و من با عشق به تو زنده بودن را درك كردم. من زنجيري اين انبساطم. اگر كمي مرا ميفهميدي ميدانستي چه ميشد؟ به قول شاعر ميشد روزگار چون شكر. و من باز هم صبر ميكنم. مثل فيلمي كه باز براي چندمين بار ديشب نگاه كردم: -وقتي مردي عاشق زني است-  When a Man Loves a Woman در عشق بايد صبر كرد. بايد بردبار بود. مثل مايكل كه براي زنش ميمرد و صبر ميكرد. مثل مايكل كه ميدانست زنش ششصد لبخند متفاوت دارد كه هر كدام اثر منحصر به فردي دارد روي آدم ولي باز صبر كرد. داشت ميتركيد و صبر كرد. كه باز ياد جمله هاي قديمي كه توي كتاب درسي براي هم مينوشتيم مي افتم كه اگر عشق عشق باشد زمان حرف احمقانه اي است. و همينطور هم هست.

هر چند شكر به صبر دست ميدهد ولي! ولي ميترسم نكند بدعهدي زمانه امانم ندهد....

موقعي كه مايكل به زنش نگاه ميكرد دلم ضعف ميرفت براي تو كه كاش يك بار هم كه شده همينطور مرا نگاه ميكردي كه خيالم گنجايش آرزويي بزرگتر از اين را نداشته تا امروز. . .

 از اينكه اين نوشته با نامه هايي كه هرگز نخواهي خواند نامينده شده احساس خوشايندي ندارم. انگار هيچ وقت قرار نيست رسيدني باشد به تو كه اوج بودني براي من. تو بودي اسم نوشته ها را چه ميگذاشتي؟

 تصميم دارم 40 روز برايت بنويسم. مثل چله نشستن به اميد روز چهلم كه آرزو برآورده شود. شبيه آدمهايي كه چهل روز طلوع خورشيد را نگاه ميكنند كه برسند به آخر دنيا كه جايي نيست جز ديار آرزوها.

 چقدر امروز خواستني تر شدي...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 14:34  توسط گیلدا ایازی  | 

یک روز می بوسمت.

می خندم و می بوسمت.

گریه می کنم و می بوسمت.

یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت.

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد :

می بوسمت !

یک روز می بوسمت.

یک روز که باران می بارد.

یک روز که چترمان دو نفره شده.

یک روز که همه جا حسابی خیس است.

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ.

آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:58  توسط گیلدا ایازی  | 


(دو)

دلم ميخواست ميدونستم تو هم تا حالا عاشق شدي يا نه؟ وابستگيهاي زيادي داري, ميدونم. اين و از تو حرفهات فهميدم. يعني اون شب خودت يه جوري اعتراف كردي. وقتي گفتي آدم به خاطر وابستگيهايي كه داره نميتونه دست از يه چيزهايي بكشه و پشت كنه و بره فهميدم كه هر چقدر هم سعي كني نشون بدي كه اهل اين قوم شوريده عاشق نيستي جز زحمت بيخودي برات ثمري نداره! يعني حنات يك هو رنگش و از دست داد پيش من.  شور و حرارتي كه تو داري رو چطور ميشه تصور كرد بدون اينكه احساسي درش باشه؟ شايدم اين حس نسبت به من وجود نداره. نميدونم. هميشه دلم ميخواد كه از ته و توي وجودت همه چي رو بكشم بيرون و ببينم كه اون ته ته ته دلت چي قايم شده. ولي الان اين مسائل خيلي مهم نيست. چند روزه دنيا انقدر قشنگ شده كه حتي حال ناخوش من هم اثري روش نداره. اگه عاشق شده باشي ميتوني بفهمي كه چه حال خوبي داره. از همون لحظه دنيايي كه تا يه دقيقه قبل سياه و سفيد و دود گرفته بود, دنيايي كه توش همه ماشينها بوق ميزدن و مردم غريبه و بي اعتنا به هم از كنار هم ميگذشتن, چقدر رنگي و خوش بو ميشه. همه آدمها مهربون ميشن. به همه لبخند ميزني. حتي وقتي تو خيابون كسي بهت تنه ميزنه قبل از اينكه عذرخواهي كنه ميگي: اشكالي نداره. چيزي نشد... من الان همين حال و دارم. ديشب توي خيابون بين ماشينها تو ترافيك رقصيدم. توي موجي كه از تمام وجودم بيرون ميومد شناور شدم. بي وزن بي وزن, سبك تر از پر. هيچ چيز جلودار اين حال نيست. حتي بي تفاوتي تو به من. صبرمم زياده يعني زياد شده. وقتي حالت خوبه تحملتم زياد ميشه و اين يه قانونه. مخصوصا اگه اين حال به خاطر تو باشه. همينكه هستي ميتونم ادامه بدم. بودنت هر چند كم هر چند كمرنگ برام يه پشتوانه است كه ميتونم راه و هر چقدرم سخت باشه تا به تو رسيدن  ادامه بدم. مطمئنم كه اين احساس من بيخودي نيست. چيزيه كه هر روز از من منعكس ميشه و حتما يه روزي به خودم برميگرده. من به كارماي عشق معتقدم. هميشه ميدونستم كه آخر همه ناكاميها يه شادي بزرگتر از چيزي كه در انتظارشم قايم شده. اون شادي فقط تو هستي. حالا هر چقدر ميخواي كشش بده و منم با خودت بكش تا آخر دنيا. گفتم كه من تحملم زياده.  باور كن امتحانش مجانيه مجانيه....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 10:2  توسط گیلدا ایازی  | 

يه عالمه موضوع توي ذهنم دارم كه نميتونم اونها رو به صورت واحد و يا به شكل يك كتاب بنويسم. تصميم گرفتم كه اونها رو به شكل نامه و به صورت روزانه بنويسم. از زبان عاشقي براي معشوق.

شايد بعدها بشه در يك مجموعه به نام (نامه هايي كه تو هرگز نخواهي خواند) گردآوريشون كنم.

 (يك)

چه تفاوتي هست بين بودن و نبودن آدمهاي كه دور و بر ما هستن؟ بودن به چه قيمتي و نبودن به چه قيمت؟ گاهي براي بودن كسي كه دوستش داريم بايد بهايي رو بپردازيم كه بستگي به ارزش طرف مقابل براي ما داره. گاهي هم مقدار ارزش رو اشتباه تخمين ميزنيم و خيلي بيشتر از مقداري كه بيارزه مايه ميذاريم. بعضي وقتها هم لازمه كه كسي بره چه با خواست ما باشه يا نه و اون موقع است كه خواسته و ناخواسته بايد بهاي نبود اون شخص رو هم بپردازيم. بهايي كه گاهي يه تيكه از وجود خود آدمه و هيچ وقت هم جاش پر نميشه.

 الان تو دوباره اومدي و من خوشحالم. بودنت خواست خودمه و بهاش رو هم ميپردازم كه چيزي نيست جز گذشتن از خودم فقط به خاطر اينكه باشي و من از همين مدت كوتاهي هم كه هستي توي پوست خودم نميگنجم. از خودم گذشتم و الان شدم چيزي كه تو ميخواي ولي بازم خوشحالم. اميدوارم كه اين خوشي زودگذر نباشه و من تا هميشه از خودم بگذرم و يه روز به خودم نيام و نگم كه بهاي سنگيني بود اونم براي هيچ كه ميدونم اون موقع بايد بري و با رفتنت يه تيكه بزرگ از منم ميبري و من تا هميشه بدون اون تيكه خودم و خالي حس ميكنم. شايدم يه روز بشه كه تو هم دلت بخواد براي بودن من بهايي و بپردازي و من اون روز چيزي نميخوام به جز اينكه بذاري كمي خودم باشم و اون موقع است كه ميشه همه چيز رو از اول شروع كرد درست مثل بهار كه اول بودن و هست شدنه و من منتظر همين اتفاق ميمونم. اي كاش كه بهار ما هم با فصل بهار شروع بشه. . .  

 حالا ميتونم بگم كه تفاوت بين بودن و نبودن فقط توي لحظه هاييه كه به دست مياد و از دست ميره. جاي خاطرات نبودن دردی داره لاعلاج ولي بودن درد آدم و التيام ميده. دعا ميكنم كه هميشه باشي. تا جاييكه ممكنه براي من و كنار من. تو رو دوست دارم فراتر از تمايلات جسماني كه معناي والاتري داري برای من. افسوس كه براي تو تنها توي يك كلمه ميگنجم و اون جسمه. جاي شكايتي نيست. عادت كردم به صبر و انقدر صبر ميكنم تا يك روز عمر این جسم سر بیاد و با مرگ اون بتوني دورتر رو هم ببيني و اون روز روحم و درك ميكني. اون لحظه لحظه ي تناسخ منه و تولد دوباره. من هر روز منتظر يك نشانه از اين تولدم. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 15:21  توسط گیلدا ایازی  | 

یک روز می بوسمت . . .

فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !

آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی . . .

جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت . . .

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:26  توسط گیلدا ایازی  | 

واقعا قبول دارم که نفهمم. این و تازگیها فهمیدم. متوجه شدم که خیلی چیزها رو نمیفهمم. درد آی کیو و کمی مطالعه نیست. من فقط میدونم که نمیفهمم. آره نمیفهمم چرا بعضی آدمها یه جوری هستن. نمیفهمم که دردشون چیه. نمیفهمم چرا مثل آدم زندگی نمیکنن. نمیفهمم چرا به جای اینکه سعی کنن آرامش ایجاد کنن همش اطرافیان رو انگولک میکنن تا غوغایی جدید به پا کنن. نمیفهمم که چرا از زندگی درس نمیگیرن. نمیفهمم که اصلا دنبال چی هستن. واقعا نیمفهمم دست خودم نیست. نصف عمرم که توی همین نفهمیها گذشت. توی بهت از ندوستن چراهایی که مطمئنا خیلی های دیگه هم توش موندن. واقعا چرا بعضی آدمها انقدر بد هستند. شاید خودشون هم نمیفهمن. البته بعید میدونم. چون عمرا آدم همیطوری نفهم نفهم نمیتونه انقدر دقیق پیش بره و گه بزنه به کاسه کوزه بقیه.

حال بدی دارم انقدر که دلم میخواد دستم و بکنم تو حلق یکی از همین آدمها و دل و رودش و از دهنش بکشم بیرون و بگم آخه چه مرگته انقدر گ.. زیادی میخوری.

خلاصه که خواستم همه شما هم بدونین که من نفهمم .............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۷ساعت 13:21  توسط گیلدا ایازی  |