در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست
اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست
من درتو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن
تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردي مكن با اين چنين آتش به جان، اي دوست
گفتي بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردي
حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست
من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم
گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست
يا نه، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن
از من – من اين بر شانه ها بار گران- اي دوست
نا مهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري
من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست
روزي تمام زندگي را باد ميبرد
مثل تمام خاطراتي كه از ياد ميرود
حسرت چه بي فايده ست وقتي كه
پيش چشمت آرزويی بر باد ميرود
مرگ دير يا زود از راه ميرسد
گذشته ها چه آسان پاك ميشود
حتي پدر با تمام آرزوهايش
بي آنكه بخواهد طعمه خاك ميشود
. . .. . . شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير ميشود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه ي زايمان, آن عقربه كه در لحظه يي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي, اينها همه پاي زن را راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب, تصوير رو به رو خيره اش ميكند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين ميدهد به پوست. اما مرد, پايش لب گور هم كه باشد, چشمش كه بيفتد به دختري زيبا, جواني او را ميبند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه! مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش. روزگاري اگر ميخواست, مي توانست به مجلسي داخل شود, بخواند و افسون كند و افسونيان هر كه را ميلش بود به ريسمان نامرئي ببندد و ببرد. اما همينكه ميبرد دلزده ميشد و افسوني در نظرش بي مقدار. براي همين هميشه دل به چيزي مي بست ناممكن يا چيزي كه دست كم در اول چنين به نظر برسد. . .
چاه بابل
رضا قاسمي
حالم خوبه. هوايي افتاده تو سرم.نه! هوايي شدم يا شايدم يك بام و دو هوا. موندم حيرون. حتي هوا هم گيج و حيرون مونده بين گرما و سرما. توي چله زمستون فقط كم مونده شكوفه زدن دار و درخت. شايد زمستونم مثل من هوايي شده و به بهار فكر ميكنه كه اينجوري نفسش گرم شده. بده هوايي بشي و ندوني چته. بده حق انتخاب داشته باشي و چيزي نباشه كه بتوني انتخابش كني. ولي بازم خوبه اين حال كه باهاش زنده ميشي. تا نفسي هست انتخابم هست ولي اين حال فرق داره. توش ذوق هست. انگار قراره با انتخابت دنيا رو عوض كني.
جمله بالا رو اگه شما هم کتاب عقاید یک دلقک نوشته هاینریش بل رو بخونید تایید میکنید. یعنی همین حس بهتون دست میده. این کتاب خیلی جالبه. من تا حالا از نویسنده های آلمانی کم خوندم چون کلا خیلی آلمانیها رو دوست ندارم ولی همین مقدار کم به نظرم خیلی خوب بوده و بر عکس ظاهر خشک و بی احساسشون ادبیات پر و پیمونی دارن.
بازم خبر يه مرگ ديگه. كسي كه من نميشناختم. البته مرگ مرگه, نا آشنا, تلخ و به خاطر همين هم نيازي به شناختن كسي نيست. همينكه كمي دقيق بشيم و ببينيم با يه نفس نه چندان عميق ميتونيم بوي اون و توي هوا حس كنيم كافيه تا حضور مرگ و اينكه همه در برابر اون يكسانيم رو درك كينم. به نظر من فرقي نميكنه وقتي كسي كه مرده پير باشه يا جوون. مرگ دردناكي داشته باشه يا مثلا در طول يه خواب نيمه شب, آروم آروم مرده باشه. در نهايت همه اين ماجراها به يك لحظه و يه اتفاق ختم ميشه. مرگ. چيزي كه ما نميدونيم چيه!
وقتي كه سن بالاتر ميره و تعداد مرگ و ميرهايي كه اتفاق ميفته زياد ميشه اون شوك اوليه و دردناكي كه با اولين خبر مرگ بهت دست داده ديگه تكرار نميشه. قبول وجود مرگ و نزديك تر شدن اون شايد علت اين بي تفاوتي ظاهري باشه.
ولي حتي با قبول مرگ به عنوان واقعيت انكار ناپذير زندگي هيچ كس به لحظه اي كه داره توش زندگي ميكنه فكر نميكنه. لحظه اي كه شايد تموم بشه و ديگه برنگرده و تكرار نشه. لحظه اي كه ميشه توش واقعا زندگي كرد. واقعا فكرشو بكنين من يا شما (دور از جون) ممكنه تو يه لحظه ديگه نباشيم. به نظر من حتي از بدترين چيزها ميشه بهترين استفاده رو كرد.
مرگ دردناكه مخصوصا اگه براي عزيز ترين آدمهاي زندگيت اتفاق بيفته. خوب اگه اينطوريه پس فكر كنيم كه اين لحظاتي كه كنار هم هستيم آخرين لحظاته و طوري زندگي كنيم انگار فرصتي باقي نيست.
فكر كنيد. واقعا زندگي اينطوري قشنگ تر نيست؟
ديروز تيتر درشت روزنامه هايي كه روزانه براي شركت مياد در مورد علنی شدن تحریم برنامه نود بود. واقعا ً مسخره است که افرادي كه مسئوليتهاي دولتي و مديريتي دارن انقدر پيك انتقاد پذيريشون پايينه كه اينطوري جبهه گيري ميكنن و بازي در ميارن. ديشب برنامه رو كه نگاه كردم عادل مثل هميشه نبود. البته تو ايران طبيعيه با آدمي مثل اون كه از نظر من و خيليهاي ديگه حرفه اي و قابل تحسينه اينطوري رفتار بشه. اگه تا همين جا هم گذاشتن پيش بره جاي تعجب داره. طبقات مختلف جامعه ما هم از اين دردسرها مصون نيستند و همه به نحوي با همچين مسائلي آشنا هستيم. يه روز فيلم توقيف ميشه يه روز كتاب. يه روز كنسرت تعطيل ميشه. در مورد روزنامه و مجله و هفته نامه هم كه اوضاع بدتر از بده. توي شركت و كار و غيره هم كه اگه كارت خوب باشه سريع ميشي "خود شيرين پاچه خوار". واقعا ًكي ميخوايم به خودمون بيايم و بفهميم كه اين خودزنيها هيچ فايده اي جز اينكه هر روز عقب تر بريم نداره.
آئین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است ، زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی ، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است
فاضل نظری
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
امروز تولدمه. احساس خوبي دارم و نميخوام با شكوه و شكايت از گذر عمر خرابش كنم. وقتي به عمق ماجرا نگاه ميكنم مخصوصا از وقتي به دوره سوم زندگي پا گذاشتم عمر آدما به نظرم كوتاهتر از اون چيزيه كه به نظر مياد. منطقي نيست لحظه هاي قشنگ زندگي رو با كابوس اينكه چقدر فرصت كمي باقي مونده خراب كنم. لحظه هاي قشنگ لحظه هایی هستن که واقعا زندگی میکنی. وقتي دوست داشته باشي و دوستت داشته باشن زنده بودنت فقط تو نفس كشيدن خلاصه نميشه و زندگي چیزی جز اين نيست.
اگر واقعا زندگي كني يه ساعت قد يه عمر به نظر مياد. حتي خاطرات لحظه هاي خوبم خوبه. امروز يكي از نزديك ترين دوستام گفت كه از منم تو وبلاگت بنويس. جالبه چون واقعا امروز ميخواستم كه از دوستام بنويسم. كسايي كه وجودشون برام خیلی مهمه و از همين جا به همشون ميگم كه خيلي دوستشون دارم. لحظه هاي مشتركي كه با هم ميگذرونيم جزو ارزشمند ترين قسمتهاي زندگيمه و قدرش و خیلی خوب ميدونم.
من 5:30 بعد از ظهر به دنيا اومدم. آرزوي امسالم با سالهاي ديگه فرق داره. به خاطر آرامش عجيبي كه دارم مطمئنم كه حتما و خيلي زود برآوره ميشه. حسم میگه یه اتفاق فوق العاده خوب قراره بیفته. هر وقت برآورده شد اينجا مينويسم كه چي بوده.
تولــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــارك
صدا: "به من نگاه کن." چشمهامو باز کردم. همه جا نور بود. اولین بار بود که دیدن رو تجربه میکردم. پلک زدم. باز نگاه کردم. تو رو دیدم. حال خوبی بود. صدا: "هستی که تنها نباشم. خوشبختی روی سرت پرواز میکنه. همه چیز در اختیارته فقط اشاره کن." برام مهم نبود. به تو نگاه کردم. صورتت تار شده بود و دور میشدی. دلم گرفت. کسی سیب سرخی بهم داد و گفت: "عاقبت بدی داره ولی اگه میخوای باهاش بری باید اینو بخوره. نمیخوام مثل من بشی." پشت سرت اومدم. نگام کردی و لبخند زدی. سیب رو بهت دادم. خوردیش. بعد منو بوسیدی. همه جا تاریک شد. به خودم اومدم. صدا میلرزید: "به من خیانت کردی. از اینجا میری و تنبیه میشی." برام مهم نبود. به تو نگاه کردم. لبخند نمیزدی و چشمهات میدرخشید. صدا بهت گفت: "تو فریب خوردی پس زمین رو به تو هدیه میکنم. اونجا همه چیز به فرمان توست." دورم رو نگاه کردم. دیدمش. اونجا بود با یه سیب سرخ دیگه تو دستاش. لبخند زد. چشمهاش برق عجیبی داشت وقتی به سمت صدا برگشت. تازه احساسشو فهمیدم. برگشتم سمت تو. گفتی: "اون عاشق صداست منم زمینو میخواستم. امیدوارم تو هم یه روز به آرزوت برسی" . . . چشمامو بستم. . . و هنوز به تو فکر میکنم.
این یکی دو هفته شدیدا درگیر بودم البته به اصطلاح خودم گ... پیچ شدم. اونم از نوع شدیدش. هر چند از نظر جسمی این حالت با یه چایی نبات یا عرق نعنا حل میشه اما ای کاش زندگی و درگیریهای فکری هم با یه عرق نعنا یا چایی نبات یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای درمون میشد.
تو همین گیر و دار و پیچ و وا پیچ همش فکر میکنم واقعا منظور آدما از این همه بدو بدو چیه. اصلا آدمی هست که از زندگیش راضی باشه. یا همه مثل من وقتی به چیزی که میخوان میرسن افسردگی میگیرن. یا عصبانی میشن و بد و بیراه میگن که اینم شد هدف که این همه سگ دو زدی آه و زاری کردی که بهش برسی.
تازه یه چیزایی عبرت نمیشه نمیدونم شاید اینطوری آفریده شدیم که یادمون میره و از خیلی از انتخابها و اتفاقات و پیامدهایی که آخر هر چیزی برامون باقی میمونه درس نمیگیریم.
گاهی اوقات هم هدفها هی بزرگ و بزرگتر میشه و اون موقع دیگه خدا به داد برسه. اگه چیزهایی که در آینده انتظار داریم بهش برسیم یا اتفاق بیفته به هر دلیلی پیش نیاد (چون سنگ بزرگ علامت نزدنه) یه جورایی آدم دچار افسردگی میشه تازه یه کمی دردناک تر از مورد اول. منم که قربونش برم همیشه یه چیزایی میخوام که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه. این جور موقع ها آدم فکر میکنه که اگه من به این هدف یا خواستم میرسیدم دیگه همه چی حل حل بود دنیا به کام بود و بهتر از این نمیشد و کلا الان چون به این خواسته نرسیدم بدبخت و بیچارم.
از تمام این مسائل بدتر روزایی میشه که احساس رضایت مطلق دارم از زمین و زمان از کائنات و خدا و خلق خدا تشکر میکنم. کلی خوشحالم یعنی بیشتر شبیه الکی خوشها میشم. فکر میکنم که دنیا به کاممه. درست به چند ساعت یا نهایتا یکی دو روز نرسیده روزگار به تو دهنی جانانه نثارم میکنه و میگه غلط زیادی نکن کدوم احمقی بیخودی مثل تو خوشحالی میکنه واسه هیچ و پوچ که دو روز بعد افسردگی بگیره و زانوی غم بغل کنه . . .
. . . و اینطوریه که من نفهمیدم خودم و آدمای دیگه دقیقا داریم چیکار میکنیم. واقعا دلم میخواست دور از هر چی هیاهو و حرف و حدیثی تو یه روستا زندگی میکردم و تمام آرزوم خلاصه میشد تو مزرعه کوچیکی که داشتم. شاید یه روز این کارو کردم.
خلاصه داستان گ...پیچی ما هم واسه خودش عالمی داره. امیدوارم که کسی به این درد دچار نشه!
۱)
بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه…، مرا
دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد
چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد
۲)
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
۳)
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا
کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب میپریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
این شعر گروه مستان خیلی جالبه. فقط دیگه خیلی عجیب نیست که اجازه فعالیت تو ایران رو ازشون گرفتن. احتمالا دادن مجوز برای آهنگ و همینطور اجراش توی کنسرتهای مختلف هم از دستشون در رفته. هر چیز و هر کسی که کارش خوبه جاش اینجا نیست. فراموش نکنیم که این یه قانونه.
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و میخانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادی ست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
سهم من از وفا تويي
سهم از خودم تويي
سهم من از خدا تويي
گفتي كه دلتنگي نكن
آخ مگه ميشه نازنين
حال پريشون منو
نديدي و بيا ببين
اين اجراهاي جديد چقدر خوبه. باعث ميشه كه ياد دوران قديم دوباره زنده بشه. من عاشق اين آهنگ بودم. آخي يادش بخير جوونيا
من قلبتو میخوام با من تبانی کن
...
برای من بسه
حتی اگه کمه
همون مقدسه
از لباس قرمزم بیزارم
با یه حس شبیه خودآزاری
ترک و روی تکرار میذارم
جای کریس دی برگ تو میخونی
با لباس قرمزم میرقصم
تو چشات عشق موج میزنه
از احساست سخت میترسم
...
از این که دستات توی دستامه
از این که با چشمات بهم میگی
آغوشه تو تموم دنیامه
حس قشنگی و حال خوشی دارم
...